
مشت ميکوبم بر در
پنجه ميسايم بر پنجرهها
من دچار خفقانم، خفقان!
من به تنگ آمدهام، از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم:
- آي!
با شما هستم!
اين درها را باز کنيد!
من به دنبال فضايي ميگردم:
لب بامي،
سر کوهي،
دل صحرايي
که در آنجا نفسي تازه کنم.
آه!
ميخواهم فريادي بکشم
که صدايم به شما هم برسد!
من هوارم را سر خواهم داد!
چاره درد مرا اين داد کند
از شما « خفتهي چند » !
چه کسي ميآيد با من فرياد کند؟
|
+| نوشته شده توسط نویسنده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385 و ساعت 17:25 |