تبليغاتX
آخرین حرفهای یک بازنده
خانه | آرشیو | پست الکترونیک

اون کلاغه هست ٬ همونیکه همیشه آخر هر قصه ای پیداش میشه٬ اون کلاغه خیلی وقته که مرده . میدونی چرا همیشه آخر قصه ها میاد ؟ وقتی یه قصه میگم یعنی یه قصه دیگه قبلش بوده . یعنی قصه ما تمام شد ولی هنوز قصه کلاغه معلوم نشده آخرش ٬ شاید قصه کلاغه تنها قصه ای باشه که هنوز تموم نشده.

تازه قصه های قدیمی هیچکدوم دروغ نیست اگه یه روزی یه کلاغی بوده که دنبال خونش میگشته پس شاید قبلا وجود هم داشته که اگه اینجوری باشه حالا بعد از این همه مدت دیگه کلاغه مرده.

اگه هم این واقعا یه قصه بوده که دیگه هیچی!

اما خودم تا زمانیکه مطمئن نشدم جواب قطعیمو نمیدم . شاید اون واقعا یه کلاغ نبوده٬ به فرض هم که بوده باشه اونوقت:

از نظر ما کلاغه رسیده٬ خیلی وقته که رسیده ٬ اون وقت میتونسته نزدیک به آخرین قصه ای که ما تعریف کردیم یه خونه ساخته باشه و در واقع ساختن خونه جدید هم به صرفه تره هم وقت کمتر میگیره تا کلاغه به خونه برسه .... در هر حال اون از نظر ما رسیده و الان تو خونشه.

اما از نظر کلاغه

خب این بستگی به تعلق خاطر کلاغه داره ....

|+| نوشته شده توسط نویسنده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت 11:5 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar