تبليغاتX
آخرین حرفهای یک بازنده
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
يکي بود که عاشق اين بود که با خودنويس جوهر سياه روي کاغذ کاهي نازک بنويسه، گوشه ي صفحه هاي اين مجله روشنفکريا، درست روز اولي که مي خريدشون، که اينجوري جوهرش پخش بشه و پخش بشه و پخش بشه، بعد اون کيف کنه و کيف کنه و کيف کنه، يه زماني با اين بشر رفيق بوديم، خوب بچه اي بود، همه ش يه نقطه بود که هي بزرگتر و بزرگتر و بزرگتر ميشد، اونقدر بزرگ که همه ي نقطه هاي دنيا را توي خودش غرق کنه، بعدش؟ اووم، يه روزي گم شد، نميدونم چي شد، ديگه نيست.
                                                                                                                                          من همينجوري که دارم پست ميزنم موازي باهاش دارم آلوچه هم ميخورم، بعد آلوچه ش خيلي خوشمزه ست براي همين من دارم خيلي مي خورم، بزارين به حساب بي جنبه بازي و اين حرفا. بعد جونم براتون بگه که بععععععله من وقتايي که با خودم حرف ميزنم ايده مياد تو ذهنم که اينجا چي بنويسم، الآن يه چندوقتيه که با خودم حرف نزدم، در نتيجه خيلي ازون ايده هارو ندارم که چي چي بنويسم، يعني ايده دارما، ولي اوناييش که به درد شماها ميخوره مال وقتيه که دارم با خودم حرف ميزنم، اونم آنلاين!
يه نکته ديگه که الان يادم افتاد بگم  آدم وقتي اسباب کشي ميکنه توي کمدش يه هو چند تا شمع سبز ميبينه که رنگشون گرفته . سبزن ، ولي سبز روشن نيستن ، يه جور سبز لجني . آدم يه هو ياد اون کتابه و اون فيلمه و اون آدمه ميفته: ميعاد در لجن. آدم غمگين ميشه آدم گريه ش ميگيره. آدم دلش ميره يه جاي دور . آدم از خودش بدش مياد . ولي با همه ي اينا به نظرم بهتره آدم هر روز اسباب کشي کنه . هر شب . هميشه . من هنوزم شمع هام رو دوست دارم . خيلي . زياد ولي تلخ. بعضي دوست داشتنا شيرينن مثل دوست داشتن بوس کردن يه بچه ي شيرين و ناز ! يه سري دوست داشتنا ترشن مثل دوست داشتن بعضي رابطه ها  بعضي آدما مثل دوست داشتن آلوچه که ترشه ولي آدم دوست داره  ... يه سري از دوست داشتنا هم تلخن . مثل ...

|+| نوشته شده توسط نویسنده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384 و ساعت 14:59 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar