تبليغاتX
آخرین حرفهای یک بازنده
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
اینجایم بر تلی از خاکستر
 

چه مهمانان بی درد سری هستند مردگان!
نه به دستی ظرفی را چرک میکنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانع اند و اندکی سکوت

 

 

اینجایم بر تلی از خاکستر

چند وقت پیش فرصتی پیش اومد و بالاخره بعد از کلی انتظار تونستم برم سر مزار استاد بزرگم .. مرحوم حسین پناهی.
نمیدونم . بازم مثله همیشه تو وصف کردن حالی که بهم دست داد کم اوردم .. بعد از یه سفره خسته کننده ...

تو دل یه روستای کوچیک .. حدودا 10 کیلومتری شهرستان دهدشت ( استان کهگیلویه و بویر احمد).. با آدمای ساده و بی آلایش ( آدمایی از جنس خود حسین ).. با همون نگاههای معصومانه ای که حسین داشت .. تو یه گوشه ی پرت از گلزار شهدای سوق ..

 نه!!! .. باورم نمی شد. 
میدونستم مردی ... ولی وقتی پامو گذاشتم تو وطنت .. تو خاکت ... با تمام وجود دوباره بعد از سالها احساست کردم .. صداهات .. نگاهات .. خنده های تلخ همیشگیت .. دوباره برام زنده شدی ...
میدونستم مردی ولی اومده بودم که زنده ببینمت ... باز هم حرفها داشتم که نگفتم .. ولی بازم مثله همیشه حرفی نزدم تا شاید باز صداتو بشنوم : چت شده یهوئکی؟!
نشنیدم .. دلم شکست .. بغضم ترکید ..

|+| نوشته شده توسط نویسنده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 و ساعت 18:57 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar