تبليغاتX
آخرین حرفهای یک بازنده
خانه | آرشیو | پست الکترونیک

: من دیگه بریدم .. از این روز و شب شدنهای همیشگی .. از این چرخه ای که همیشه باید تکرار بشه .. حالم از همه ی اونایی که مثله بقیه هر روز باید سگ دو بزنن تا زندگیشون بچرخه بهم میخوره .. تا کی باید هر روز صبح از خواب بیدار شی بری دنباله کارت تا اینکه شب بشه برگردی خونه تا صبح بعد برسه .. آخه تا کی باید اینجوری باشه .. چرا هیچکس نمیفهمه ماها اینجا اسیر شدیم .. خدای عزیز آخه چرا منو فرستادی اینجا؟ .. فرستادی اینجا که چی بشه؟ .. میخواستی چیو تغییر بدم؟ ... اصلا مگه تو جایی هم برای تغییر دادن گذاشتی؟؟؟ .. چیه؟؟؟ .. نکنه تو هم فکر میکنی باید عاشق بشم؟ .. آخه عاشق چی؟؟ .. اصلا عشق یعنی چییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟ .. چند میلیون ساله همه ی آدمارو خر کردی خودت اون بالا نشستی داری خدایی میکنی ککت هم نمی گزه از اینکه یکی این  پایین مایینا خودشو داره جر میده که چرا اینجاست؟ ... اینهمه آدم دنباله چی هستن اینجا؟؟؟؟ .. به کجا میخوان برسن؟؟ .. آخه زیبایی این زندگی کو؟ .. چرا بین اینهمه آدم چرا من این زیباییهارو نمیبینم؟! .. خدایا ... به خودت قسم من دیگه بریدم .. منو اوردی اینجا که چی بشه؟ .. که چیو به من نشون بدی؟ ... من شاکیم خدا !!!  .. نمیتونم ... سرگیجه گرفتم از اینهمه تکرار .. همه فکر میکنن درد من از تنهاییه .. عاشق بشم که چی بشه؟؟؟ .. اینهمه آدم عاشق شدن .. به معشوقه هاشونم رسیدن .. بعد چی؟ .. به بعدش فکر کردی؟؟؟؟ ... باز هم باید ادامه بدی .. باز همون تکرار شدنها .... باز هم همون روز و شب ها .... همون چرخیدنهای همیشگی !!!!

|+| نوشته شده توسط نویسنده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 و ساعت 22:52 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar