تبليغاتX
آخرین حرفهای یک بازنده
خانه | آرشیو | پست الکترونیک

باور کن خودمم نمیدونم کجام و دارم چیکار میکنم؟! .. اونقدر زمان داره زود میگذره که دیگه فرصت نمیکنم بشینم درست و حسابی فکر کنم ببینم دور و برم چی میگذره ... به هر حال خیلی معذرت میخوام از همه ی اونایی که وقت میزارن و میان شر و ورای منو میخونن  .... از هدیه عزیز هم که قبلا بهش قول داده بودم زود رود آپ کنم معذرت میخوام ٬ دیگه خلاصه خیلی ببخشین و معذرت و اینا ..... !!!!!

تو هفته های گذشته اتفاقای جالبی برام افتاد ..

۲ هفته پیش بالاخره بعد از  ۴ ماه و اندی یه نامه از مرحوم مغفور علی آقا چش قشنگ بدستم رسید .. این نامه بخاطر تاخیری که داشت خوب سوژه ای بود برای ۲۰:۳۰ .

هفته قبل هم که آقا نیما تشریف برد خواستگاری  ... بیچاره اینقدر من و حامد رو مخ این بی زبون کار کردیم تا بالاخره راضی شد قبل از خواستگاری سیبیلاشو بزنه ... حالا از بخت بده ما یا حیوونی اون

مادرزنش تو همون نگاه اول گفته من همیشه دوست داشتم دومادم سیبیل داشته باشه  ..... خلاضه الان یه هفته ای هست که من و حامد آواره شدیم .

 

خب سال هم که دیگه کم کم داره تموم میشه ... منم دارم بارو بندیلمو جمع میکنم که عید برم خونه . امیدوارم تو روزهای باقی مونده بتونید به کارهای عقب مونده برسید .... مواظب باشید کهنگی آخر سال دمقتون نکنه ... یا حق

 

|+| نوشته شده توسط نویسنده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 و ساعت 15:48 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar