تبليغاتX
آخرین حرفهای یک بازنده
خانه | آرشیو | پست الکترونیک

بچه  كه بودم دنيارو مثله الان نميتونستم تصور كنم ...

 دنياي بچگيام يه خط صاف بود ..

 نه عرض داشت نه حجم و نه عمق ...

 هميشه فكر ميكردم اگه يه وقت از يه نقطه شروع كنم به دويدن

 و همينجوري  صاف برم جلو يه جايي بايد برسم كه اونجا  دنيا تموم ميشه ...

 هميشه برام خيلي جالب بود كه برم و اونجارو ببينم ..

 مطمئن بودم اون نقطه ..

 اون فضا نبايد مثله اين خط  باشه ..

.  بايد كه عمق داشته باشه .. يه جوري  باشه كه بشه توش دست و پا زد ...

  پرواز كرد ..

 هميشه تو هر جاده اي كه ميرفتيم خيره ميشدم به انتهاش كه ببينم كجا اين خطها اين جاده ها تموم ميشن....

 كه برسم به اونجا ..

 اونجايي كه دنياش براي من عمق داشت ..

 حجم داشت ....

هميشه دوست داشتم وقتي به آخر خط رسيدم ..

خودمو پرت كنم تو اون فضا ..

 دوست داشتم حس كنم دنياي من عمق داره ...

ولي هنوز نرسيدم بهش .... به جايي كه آخر خطه ... جايي كه بتونی خودتو رها کنی ..

تو عمقش غرق بشي . نيست بشي ...

 

|+| نوشته شده توسط نویسنده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 و ساعت 21:46 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar