تبليغاتX
آخرین حرفهای یک بازنده
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
دو ساله شد

بهمين  راحتي دو سال گذشت  ... انگار همين ديروز بود من خودم را نوشتم تا فراموش نكنم كه بودم .. خودم را بين اين كلمات  ميان سطرهاي اين وبلاگ نوشتم .... خودم را به طرز بي رحمانه اي تنها نوشتم تا   بعدها  كه خواندمش كمتر احساس تنهايي كنم ... آخر من احساس تنهايي كنم قلبم ميتركد ... من به تكاپوي تكراري اين زندگي عادت كردم ... من به پنجره اتاقم هم عادت كردم .. شب ها ساعتها  به آن خيره مي مانم و دلم هم ديكر براي  سكون  تنگ نمي شود .. ديگر سكوني وجود ندارد من  و زندگي هميشه داريم  به دوره خودمان  ميچرخيم  تا شب ها  روز شوند  و روزها شب ... ديگر دلم براي تو هم تنگ نمي شود .. تو  اصلا  ديگر وجود نداري .. حتي ديگر بين اين خط ها  هم  نيستي .  دلم  هم ديگر  برايت  تنگ نمي شود. شايد  فقط گاهي  دلم  براي  "وجود  نداشتنت " مي سوزد ... اينجا  هم  همه چيز   همان شكلي است كه بايد باشد .. مردمان مي ميرند . زنده مي شوند .. به چشمانت خيره مي شوند و ساندويچ هايشان را گاز مي زنند .. از مردمان ديگر برايم حرف مي زنند و من هم بهشان لبخند مي زنم ولي ميدانم كه پنجره ام  از همه شان با وفاتر است ... آنها  ميروند ... هميشه ميروند همانگونه كه قبلا  رفته اند ... و براستي هميشه هم بايد رفت .. و من چون بزرگ شده ام ديگر نبايد به خاطر اين گريه كنم .

اين روزها كار بزرگي انجام داده ام... صبحها زودتر از خواب بلند مي شوم تا زمان بیشتری را با پنجره ام بگذرانم. و موفق بوده ام! فقط بعضی شبها که همه خوابیده اند و من صدای ضربان قلبم را میشنوم خواب میمانم ... هر از چند گاهي چیزهایی مینویسم  که حتی خودم  بار بعد که خواندمشان نفهمم. و خوب میدانم فردا  همه چیز به روال عادی باز خواهد  گشت ...

 

 

پي نوشت : از پايان اين آغاز خبري ندارم .. شايد پاياني وجود نداشته باشد . تا هستيم همه چيز آغاز است  و هر  پايان سر آغازي  دوباره ...

 

 

|+| نوشته شده توسط نویسنده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 و ساعت 13:45 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar