تبليغاتX
آخرین حرفهای یک بازنده
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
تا الان به هرچی خواستم رسیدم٬ همیشه هرچی میخواستم کنارم بوده٬ خیلی پیش ترا برای همه ی این سالهایی که الان دارم میگذرونم برنامه ریخته بودم٬ الانم درست همونجایی ام که پیش ترا برای رسیدن بهش برنامه داشتم ... ولی الان با وجود اینکه همه چی دارم٬ حس میکنم یه چیزی این وسطا باید باشه که نیست.... یه چیزی که جاشم خیلی خالیه٬ خودمم نمیدونم چی میخوام ولی جای خالیشو دارم حس میکنم. فکر میکنم یه چیزی رو از قلم انداختم.. نمیدونم٬ هرچی هست اخیرا جایه خالیش خیلی داره اذیتم میکنه ... دلم یه سفر میخواد .. یه سفر دور و دراز .. یه سفری که برگشتی تو کار نباشه .. دوست دارم بیفتم تو یه جاده ای که تمومی نداشته باشه فقط بتونی بری جلو٬ راه برگشتی نداشته باشه .... یه جاده ای که از تموم نشدنش خسته شی ٬ خودتو همون وسطاش تموم کنی ... از زندگی ٬ درس ٬ کار ٬ پول ٬ عشق .... خسته شدم ٬ کم آوردم٬ خیلی ............همیشه از کم اوردن میترسیدم.

|+| نوشته شده توسط نویسنده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 و ساعت 22:21 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar