تبليغاتX
آخرین حرفهای یک بازنده
خانه | آرشیو | پست الکترونیک

|+| نوشته شده توسط نویسنده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 و ساعت 21:15 | 
:من میخوام برگردم به کودکی

- دیگه چی؟ کم و کسری نداری؟ دیگه چیزی نمیخوای؟

:کمکم کن نازی

- بگیر بخواب .. تا  بتونیم فردا برسیم به کارمون .. ما اگه کار نکنیم چطوری جوراب و شلغم بخریم؟

: ای های ..

- به هیچی اعتماد نکن .. اگه خواستی بری بیرون .. بی چراغ دستی و بی شال و کلاه نرو .. ممکنه یه وقت خورشید خاموش بشه یا اینکه سقوط کنه یا یخ بزنه

: ما چرا میفهمیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ما چرا می پرسیم؟؟؟؟؟؟؟ ...

- تو خودتو میشناسی ... من خودم یه سایه م ..

: منو چی؟ یادت میاد؟... سایه ای در سایه ی یک سگ

- چت شده یهو؟

 "حسین پناهی "

|+| نوشته شده توسط نویسنده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 و ساعت 11:59 | 
من زندگیمو دوست دارم ..

من همه ی دردهامو دوست دارم ..

من بودنمو دوست دارم ..

من خدارو دوست دارم ...

من خودمو دوست دارم ...

من دنیارو دوست دارم ...

من خونه مو دوست دارم ...

من مادرمو دوست دارم ..

من خواهر و برادرامو دوست دارم ...

من اونو هم دوست دارم ...

من از مردن میترسم ولی مردن رو هم گاهی دوست دارم ...

من کارمو دوست دارم ...

من موقعیتمو دوست دارم ..

من همه رو دوست دارم ..

.

.

.

|+| نوشته شده توسط نویسنده در جمعه هشتم شهریور 1387 و ساعت 22:11 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar