تبليغاتX
آخرین حرفهای یک بازنده
خانه | آرشیو | پست الکترونیک

بچه  كه بودم دنيارو مثله الان نميتونستم تصور كنم ...

 دنياي بچگيام يه خط صاف بود ..

 نه عرض داشت نه حجم و نه عمق ...

 هميشه فكر ميكردم اگه يه وقت از يه نقطه شروع كنم به دويدن

 و همينجوري  صاف برم جلو يه جايي بايد برسم كه اونجا  دنيا تموم ميشه ...

 هميشه برام خيلي جالب بود كه برم و اونجارو ببينم ..

 مطمئن بودم اون نقطه ..

 اون فضا نبايد مثله اين خط  باشه ..

.  بايد كه عمق داشته باشه .. يه جوري  باشه كه بشه توش دست و پا زد ...

  پرواز كرد ..

 هميشه تو هر جاده اي كه ميرفتيم خيره ميشدم به انتهاش كه ببينم كجا اين خطها اين جاده ها تموم ميشن....

 كه برسم به اونجا ..

 اونجايي كه دنياش براي من عمق داشت ..

 حجم داشت ....

هميشه دوست داشتم وقتي به آخر خط رسيدم ..

خودمو پرت كنم تو اون فضا ..

 دوست داشتم حس كنم دنياي من عمق داره ...

ولي هنوز نرسيدم بهش .... به جايي كه آخر خطه ... جايي كه بتونی خودتو رها کنی ..

تو عمقش غرق بشي . نيست بشي ...

 

|+| نوشته شده توسط نویسنده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 و ساعت 21:46 | 
دو ساله شد

بهمين  راحتي دو سال گذشت  ... انگار همين ديروز بود من خودم را نوشتم تا فراموش نكنم كه بودم .. خودم را بين اين كلمات  ميان سطرهاي اين وبلاگ نوشتم .... خودم را به طرز بي رحمانه اي تنها نوشتم تا   بعدها  كه خواندمش كمتر احساس تنهايي كنم ... آخر من احساس تنهايي كنم قلبم ميتركد ... من به تكاپوي تكراري اين زندگي عادت كردم ... من به پنجره اتاقم هم عادت كردم .. شب ها ساعتها  به آن خيره مي مانم و دلم هم ديكر براي  سكون  تنگ نمي شود .. ديگر سكوني وجود ندارد من  و زندگي هميشه داريم  به دوره خودمان  ميچرخيم  تا شب ها  روز شوند  و روزها شب ... ديگر دلم براي تو هم تنگ نمي شود .. تو  اصلا  ديگر وجود نداري .. حتي ديگر بين اين خط ها  هم  نيستي .  دلم  هم ديگر  برايت  تنگ نمي شود. شايد  فقط گاهي  دلم  براي  "وجود  نداشتنت " مي سوزد ... اينجا  هم  همه چيز   همان شكلي است كه بايد باشد .. مردمان مي ميرند . زنده مي شوند .. به چشمانت خيره مي شوند و ساندويچ هايشان را گاز مي زنند .. از مردمان ديگر برايم حرف مي زنند و من هم بهشان لبخند مي زنم ولي ميدانم كه پنجره ام  از همه شان با وفاتر است ... آنها  ميروند ... هميشه ميروند همانگونه كه قبلا  رفته اند ... و براستي هميشه هم بايد رفت .. و من چون بزرگ شده ام ديگر نبايد به خاطر اين گريه كنم .

اين روزها كار بزرگي انجام داده ام... صبحها زودتر از خواب بلند مي شوم تا زمان بیشتری را با پنجره ام بگذرانم. و موفق بوده ام! فقط بعضی شبها که همه خوابیده اند و من صدای ضربان قلبم را میشنوم خواب میمانم ... هر از چند گاهي چیزهایی مینویسم  که حتی خودم  بار بعد که خواندمشان نفهمم. و خوب میدانم فردا  همه چیز به روال عادی باز خواهد  گشت ...

 

 

پي نوشت : از پايان اين آغاز خبري ندارم .. شايد پاياني وجود نداشته باشد . تا هستيم همه چيز آغاز است  و هر  پايان سر آغازي  دوباره ...

 

 

|+| نوشته شده توسط نویسنده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 و ساعت 13:45 | 
هر بار به آینده نگاه کنی٬ آینده تغییر میکنه ... چرا؟! خب معلومه دیگه چون نگاش کردی ... اصلا آینده ای رو که بشه دید که آینده نیست عزیز من!!! .. از آینده باید ترسید ... از هر چی نمی بینی و نمیتونی ببینی باید بترسی ... اینکه بعضیا میگن آینده رو باید ساخت ٬ به نظر من خیلی مسخرست .. چون ساختن معلول شناخته ... تا وقتی چیزی رو حس نکنی تا وقتی تصورش نکردی تا وقتی نتوستی خوبه خوب بشناسیش ٬ هیچوقت نمیتونی بسازیش ... پس آینده و شاید گذشته تنها چیزایی هستند که هیچوقت نمیشه اونارو ساخت .. حتی تضمینشونم  نمیشه کرد .. از این دو تا باید ترسید ... باید ترسید ... از آینده چون نمیشه دید و پیش بینیش کرد و از گذشته برای تکرار نشدنش باید ترسید .. اگه گذشته تکرار بشه فکر نکن فرصت جبران کردن پیدا میکنی ... اون لحظه تو مردی ٬ تموم شدی .. ترس داشتن یه نعمت بزرگه .. ادم تا وقتی از چیزی نترسه فکرش خوب کار نمیکنه بعد نمیتونه حرکت کنه ... دیدی شبه امتحان فکره آدم یهو باز میشه خوب میتونه تحلیل کنه همه چیو ... تا وقتی از چیزی نترسیدی نمیتونی راه بری .. اصلا ترس و حرکت به نظر من لازم و ملزوم همدیگن ... تو ذات همه ی موجودات این هست .. از هر چی بترسی ازش فرار میکنی .. همین فرار کردن باعث فکر کردن میشه .. تو وقتی داری فرار میکنی فقط میخوای بهترین راهو پیدا کنی چرا؟ چون میترسی بخاطر همین باید فکر کنی تا بتونی ادامه بدی ... تا نیوفتی تو چاله مچاله بشی.................... خلاصه همین ... 

|+| نوشته شده توسط نویسنده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 و ساعت 20:44 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar