| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
شگفتیهای ادب حضرت اباالفضل علیه السلام
مادر "ام البنین" چهار پسر داشته است یکی از یکی زیباتر، رشید تر، با صلابت تر و با شکوه تر.
ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط نویسنده در جمعه بیست و یکم دی 1386 و ساعت 12:55 |
: شايد يه روز خودمو محاكمه كردم ...... به خاطر همه ی کارهایی که میتونستم بکنم ولی نکردم ٬ بخاطر همه ی اون فرصتها و لحظه هایی که کشتم ٬ باید خودمو توبیخ کنم .... خودم ميشم شاكي خودم ميشم مجرم خودم ميشم قاضي٬ شايد اون آخراشم خودم خودمو دار بزنم.
:تو این هوا تو اين برف با 90 تا سرعت پيچيدن ٬ فقط 2تا حالت ميتونه داشته باشه : راننده عاشقه تا حد جنون ٬ يا اينكه ديوونست تا حد مرگ!!!!! ... من ديوونه بودم ولي.
: هوس کردم برم یه شب تا صبح تو برف بخوابم ... میخوام فریز کنم خودمو "" فرست کيس آو لاوه "" كه اون اوايل تعریف کردم برات |+| نوشته شده توسط نویسنده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 و ساعت 18:14 |
بعضی چیزا دوست داشتنی نیست٬ باید بهش عادت کنی٬ باید یه جوری باهاش کنار بیای٬ هومم؟ عین مزه ی تلخ قهوه که هزار بارم که بخوری نمیتونی مزه تلخیشو دوست داشته باشی ٬ چون تلخه٬ فکرم نمیکنم کسی بجز من واقعا از تلخی قهوه خوشش بیاد ... ولی عادت میکنی بهش٬ بعدها تلخیشو حس نمیکنی اصلا . خب پس چیزی که دوست داشتنی نیست نباید انداخت دور ٬ شاید بشه بهش عادت کرد .. حتی تحملش کرد .. درست عین مزه ی تلخ اون قهوه ی تلخه تلخه تلخ ... |+| نوشته شده توسط نویسنده در جمعه چهاردهم دی 1386 و ساعت 21:37 |
اصلا نميدانم چگونه شروع شد .. من مني ميان سياهيها ساختم ..مني كه خارج از دنياي من وجود داشت. در آن تاريكي تمام ذوق و شوق من اين بود كه فكر ميكردم هر طوري كه ميخواهم ميتوانم خودم را شكل دهم .. ... دريغ از اينكه تاريكي در وجود من رخنه كرد... پس از آن هيچوقت آن من من اول نشد... من فقط در هويت تنهايي تعريف ميشد و بس .. شايد همان وقتها بود كه پاييز كم كم داشت مي مرد.. و زمستان داشت فرمانروايي مي كرد .. آري همان روزها بود كه خورشيد داشت مي مرد ... خورشيد كم رنگ و كم رنگ تر مي شد ... و هيچكس حرفهاي مرا باور نداشت ... آن روزها روزهاي سختي بود ... روز روز شب بود .. روز سكوت ... روز مردن .. روزسياهي روشني ها بود و روشني سياهيها .... روزها روزهاي امپراطوري زمستان بود ديگر!!.... همه خواب بودند .... هيچكس نعره هاي درختان را زير شلاقهاي باران نشنيد ... فقط من شنيدم و در پس سياهيها زير صلابت فريادهاشان خرد شدم .... من ... من هيچ گاه نخواهم گفت كه چگونه پيكر نحيف برگهاي پاييز زير سنگيني برف زمستان در هم شكست ... نخواهم گفت .. از مور و موريانه و گنجشك و پرستو نيز نخواهم گفت.. شماها نمي فهميد .... براي شما بايد گفت: زمستان آمد. پاييز رفت ... |+| نوشته شده توسط نویسنده در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 10:42 |
|
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
تیر 1387خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 مهمترين خبرهاي روز
خادم الحرمینی که العربی می رقصدفرضيههايي که پايان دنيا را رقم ميزنند! 16 نکته برای اینکه حداکثر استفاده را از باتری لپ تاپ خود ببرید سکته آیت الله توسلی در پی بی حرمتی به بیت امام كلمنته كوتاه آمد باورپذیرترین فریبهای خبری در اینترنت امواج تلفن همراه ضد سرطان هستند ستايش يك تصوير واقعى عجيب ترين دانستني هاي دنيا قاتل شهید مفتح برای خانواده اش چه نوشت؟ آرشيو پیوندها پيوندها
هدیه بانوی آبی شبحی در کنار من طوطي پرواز بسوی آرامش ابدی اسلام مهرگان نامه اگه باخدادعواداری بیا اینجا؟ (دل نوشته های فرحان سعید یوسف با خدا) امکانات نداریم شرمنده
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |