تبليغاتX
آخرین حرفهای یک بازنده
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
شگفتی‌های ادب حضرت اباالفضل علیه السلام

مادر "ام البنین" چهار پسر داشته است یکی از یکی زیباتر، رشید تر، با صلابت تر و با شکوه تر.


سالهای سال پای این سروها نشسته است. هر چهار را به خون جگر آب داده است، پرورده است، بزرگ کرده است برای امروز.


و امروز هر چهار را یکجا تقدیم میدان کرده است.


از میان این چهار، عباس سر آنهاست؛ گل آنهاست و ماه آسمان آنهاست.


 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط نویسنده در جمعه بیست و یکم دی 1386 و ساعت 12:55 | 

: شايد يه  روز خودمو محاكمه كردم ...... به خاطر همه ی کارهایی که میتونستم بکنم ولی نکردم ٬ بخاطر همه ی اون فرصتها و لحظه هایی که کشتم ٬ باید خودمو توبیخ کنم .... خودم ميشم شاكي خودم ميشم مجرم خودم ميشم قاضي٬ شايد اون آخراشم خودم خودمو دار بزنم.

 

:تو این هوا تو اين برف با 90 تا سرعت پيچيدن ٬ فقط 2تا حالت ميتونه داشته باشه : راننده عاشقه تا حد جنون ٬ يا اينكه  ديوونست تا حد مرگ!!!!! ... من ديوونه بودم ولي.

 

: هوس کردم برم یه شب تا صبح تو برف بخوابم ... میخوام فریز کنم خودمو   مثله قضیه اون

 "" فرست کيس آو لاوه "" كه اون اوايل تعریف کردم برات  ( لينك مطلب )...

|+| نوشته شده توسط نویسنده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 و ساعت 18:14 | 

بعضی چیزا دوست داشتنی نیست٬ باید بهش عادت کنی٬ باید یه جوری باهاش کنار بیای٬ هومم؟

عین مزه ی تلخ قهوه که هزار بارم که بخوری نمیتونی مزه تلخیشو دوست داشته باشی ٬ چون تلخه٬ فکرم نمیکنم کسی بجز من واقعا از تلخی قهوه خوشش بیاد ... ولی عادت میکنی بهش٬ بعدها تلخیشو حس نمیکنی اصلا .

خب پس چیزی که دوست داشتنی نیست نباید انداخت دور ٬ شاید بشه بهش عادت کرد .. حتی تحملش کرد .. درست عین مزه ی تلخ اون قهوه ی تلخه تلخه تلخ ...

|+| نوشته شده توسط نویسنده در جمعه چهاردهم دی 1386 و ساعت 21:37 | 

 

 

اصلا نميدانم چگونه شروع شد .. من مني ميان سياهيها ساختم ..مني كه خارج از دنياي من وجود داشت. در آن  تاريكي  تمام ذوق و شوق من اين بود كه فكر ميكردم هر طوري كه ميخواهم ميتوانم خودم را شكل دهم .. ... دريغ از اينكه تاريكي در وجود من رخنه كرد... پس از آن هيچوقت آن من من اول نشد... من فقط  در هويت  تنهايي تعريف ميشد و بس .. شايد همان وقتها بود كه پاييز كم كم داشت مي مرد.. و زمستان داشت فرمانروايي مي كرد .. آري همان روزها بود كه خورشيد داشت مي مرد ... خورشيد كم رنگ و كم رنگ تر مي شد ... و هيچكس حرفهاي مرا باور نداشت ... آن روزها  روزهاي سختي بود ... روز روز شب بود .. روز سكوت  ... روز مردن .. روزسياهي روشني ها بود  و روشني  سياهيها ....   روزها روزهاي  امپراطوري  زمستان  بود  ديگر!!.... همه خواب بودند .... هيچكس نعره هاي درختان را  زير شلاقهاي باران نشنيد ... فقط من شنيدم و در پس سياهيها زير صلابت فريادهاشان خرد شدم .... من ... من هيچ گاه  نخواهم گفت كه چگونه پيكر نحيف برگهاي پاييز زير سنگيني برف زمستان  در هم شكست ... نخواهم گفت .. از مور و موريانه و گنجشك و پرستو نيز  نخواهم گفت.. شماها نمي فهميد .... براي شما بايد گفت:  زمستان آمد. پاييز رفت ...

 

|+| نوشته شده توسط نویسنده در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 10:42 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar