| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
پروژه مو امروز تحویل دادم ... همین الانم تصمیم گرفتم فردا برم مسافرت ... هنوز نمیدونم کجا میخوام برم؟ ... ولی زیادم برام مهم نیست ... هیچوقت رسیدن برام مهم نبوده٬ همیشه مهم رفتن بود ... از این فضای نوستالوژی تهوع آوری که برای خودم ساختم دیگه حالم بهم میخوره .. شدیدا به جایی نیاز دارم که بتونم خودمو خالی کنم ... جایی که آدماش صدای فریادهامو بشنون .. جایی که تا دلم بخواد بتونم فریاد بزنم٬ ای فریاد ٬ ای فریاد ٬ ای فریاد ...
خانه ام آتش گرفتست پی نوشت : نمیدونم کی برمیگردم . . . ولی بر می گردم . |+| نوشته شده توسط نویسنده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 و ساعت 17:57 |
بازم فكراي عجيب غريب دلهره ي كارهاي عقب مونده خستگي هميشگي.. نميدونم چرا هر جا ميرم اينا ميان دنبالم؟؟... نمیدونم ..... شايدم من دارم ميرم دنباله اينا ؟ ....اصلا گوره باباي اين دنياي سگ صحاب .. كاش ميتونستم كله مو وا كنم همه ي اينارو كه مثله كرم دارن مغزمو ميخورن بريزم بيرون .. افسوسسسسسسسسسسسسسس كه نميشه ... اومدم نشستم روبروي پنجره ... بدنم خيلي داغ بود.. زل زدم به آدماي بيرون ... به ماشينا ... به هياهوي مردم ... خسته شدم .. رفتم يه نخ سيگار اوردم كشيدم ... بهم زياد مزه نداد .. خيلي داغ بودم .. گيج شدم ... افتادم رو تخت. ميخواستم پاشم پنجره رو ببندم .. نميتونستم .. انگار فلج شده بودم .. نه دستامو ميتونستم تكون بدم نه پاهامو... لرز كردم ... به زور پتومو دور خودم پيچيوندم .. تمام تنم درد ميكرد ... انگار رفته بودم زير آوار ... همه ي تنم داشت ميلرزيد .. بغض گلومو گرفته بود .. داشتم خفه ميشدم ... دلم براي خودم و تنهايي خودم سوخت... زدم زير گربه ... براي اولين بار بلند بلند گريه كردم .. زار زدم ... لرزم داشت بيشتر و بيشتر ميشد... تو اون لحظه تنها آرزوم اين بود كه بميرم... هر جوری بود بلند شدم پنجره رو بستم .. تنم داشت ميلزيد ... دوباره افتادم زمين .. مثله بچه ها زار زار گريه كردم .. هرچقدر تقلا ميكردم كه بتونم از جام بلند شم نميتونستم .... هنوز داشتم ميلرزيدم .... تمام تنم درد ميكرد ..................... |+| نوشته شده توسط نویسنده در شنبه نوزدهم آبان 1386 و ساعت 13:25 |
من هستم ٬ من چون هستم باید زندگی کنم ٬ برای زندگی کردن باید جنگید .. برای جنگیدن باید بی رحم بود ... باید تلخ شد ........ من از اینها بیزارم .. من از تلخ بودن ٬ از بی رحم بودن ٬ از جنگیدن ٬ از زندگی کردن بیزارم .
|+| نوشته شده توسط نویسنده در جمعه هجدهم آبان 1386 و ساعت 10:49 |
|
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
تیر 1387خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 مهمترين خبرهاي روز
خادم الحرمینی که العربی می رقصدفرضيههايي که پايان دنيا را رقم ميزنند! 16 نکته برای اینکه حداکثر استفاده را از باتری لپ تاپ خود ببرید سکته آیت الله توسلی در پی بی حرمتی به بیت امام كلمنته كوتاه آمد باورپذیرترین فریبهای خبری در اینترنت امواج تلفن همراه ضد سرطان هستند ستايش يك تصوير واقعى عجيب ترين دانستني هاي دنيا قاتل شهید مفتح برای خانواده اش چه نوشت؟ آرشيو پیوندها پيوندها
هدیه بانوی آبی شبحی در کنار من طوطي پرواز بسوی آرامش ابدی اسلام مهرگان نامه اگه باخدادعواداری بیا اینجا؟ (دل نوشته های فرحان سعید یوسف با خدا) امکانات نداریم شرمنده
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |