تبليغاتX
آخرین حرفهای یک بازنده
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
پروژه مو امروز تحویل دادم ... همین الانم تصمیم گرفتم فردا برم مسافرت ...  هنوز نمیدونم کجا میخوام برم؟ ... ولی زیادم برام مهم نیست ... هیچوقت رسیدن برام مهم نبوده٬ همیشه مهم رفتن بود ... از این فضای نوستالوژی تهوع آوری که برای خودم ساختم دیگه حالم بهم میخوره .. شدیدا به جایی نیاز دارم که بتونم خودمو خالی کنم ... جایی که آدماش صدای فریادهامو بشنون .. جایی که تا دلم بخواد بتونم فریاد بزنم٬ ای فریاد ٬ ای فریاد ٬ ای فریاد ...

خانه ام آتش گرفتست
آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرش ها را
تارشان با پود
من به هر سو می دوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ
و خروش گریه ام ناشاد
از درون خسته سوزان
می کنم فریاد ، ای فریاد
خانه ام آتش گرفتست
آتشی بی رحم
همچنان می سوزد این آتش
نقش هایی را که من
بستم به خون دل
بر سر و چشم درو دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من
وای بر من
سوزد و سوزد غنچه هایی را که پروردم
بدشواری در دهان گود گلدان ها
روز های سخت بیماری
از فراز بامهاشان شاد
دشمنانم موزیانه خنده های فتحشان بر لب
بر من آتش بجان ناظر
در پناه این مشبک شب
من بهر سو می دوم گریان
از این بیداد می کنم فریاد ، ای فریاد
وای بر من همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
وانچه دارد منظر و ایوان
من بدستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
زان دگر سو شعله برخیزد ، بگردش دود
تا سحرگاهان که میداند
که بود من شود نابود
خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا : « مشت خاکستر »
وای آیا هیچ سر بر می کنند از خواب
مهربان همسایگانم ازپی امداد
سوزدم این آتش بیداد گر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریــــــــــــــاد ، فریــــــــــــــــــــاد

پی نوشت : نمیدونم کی برمیگردم . . . ولی بر می گردم .

|+| نوشته شده توسط نویسنده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 و ساعت 17:57 | 

 بازم فكراي عجيب غريب دلهره ي كارهاي عقب مونده خستگي هميشگي.. نميدونم چرا هر جا ميرم اينا ميان دنبالم؟؟... نمیدونم ..... شايدم من دارم ميرم دنباله اينا ؟  ....اصلا گوره باباي اين دنياي سگ صحاب .. كاش ميتونستم  كله مو وا  كنم  همه ي اينارو كه مثله كرم دارن مغزمو ميخورن بريزم بيرون .. افسوسسسسسسسسسسسسسس كه نميشه ...

اومدم نشستم روبروي پنجره ... بدنم خيلي داغ بود.. زل زدم به آدماي بيرون ... به ماشينا ... به هياهوي مردم ... خسته شدم .. رفتم يه نخ سيگار اوردم كشيدم ... بهم زياد مزه نداد .. خيلي داغ بودم .. گيج شدم ... افتادم رو تخت. ميخواستم پاشم پنجره رو ببندم .. نميتونستم .. انگار فلج شده بودم .. نه دستامو ميتونستم تكون بدم نه پاهامو... لرز كردم ... به زور پتومو دور خودم پيچيوندم .. تمام تنم درد ميكرد ... انگار رفته بودم زير آوار ... همه ي تنم داشت ميلرزيد .. بغض گلومو گرفته بود .. داشتم خفه ميشدم ... دلم براي خودم و تنهايي خودم سوخت... زدم زير گربه ... براي اولين بار بلند بلند گريه كردم .. زار زدم ... لرزم داشت بيشتر و بيشتر ميشد... تو اون لحظه تنها آرزوم اين بود كه بميرم... هر جوری بود بلند شدم  پنجره رو بستم .. تنم داشت ميلزيد ... دوباره افتادم زمين .. مثله بچه ها  زار زار گريه كردم .. هرچقدر تقلا ميكردم كه بتونم  از جام بلند شم نميتونستم .... هنوز داشتم ميلرزيدم .... تمام تنم درد ميكرد .....................

|+| نوشته شده توسط نویسنده در شنبه نوزدهم آبان 1386 و ساعت 13:25 | 
من هستم ٬ من چون هستم باید زندگی کنم ٬ برای زندگی کردن باید جنگید .. برای جنگیدن باید بی رحم بود ... باید تلخ شد ........ من از اینها بیزارم .. من از تلخ بودن ٬ از بی رحم بودن ٬ از جنگیدن ٬ از زندگی کردن بیزارم .

|+| نوشته شده توسط نویسنده در جمعه هجدهم آبان 1386 و ساعت 10:49 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar