تبليغاتX
آخرین حرفهای یک بازنده
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
... لطفا تا آخر بخونید
 دیشب خوابم نمی برد . به خودم فکر میکردم ٬ داشتم خودمو مرور میکردم. از کهنه ترین خاطره هایی که از بچگیم تو ذهنم مونده بود شروع کردم تا رسیدم به الان. بعد تصور کردم دزست تو همون لحظه تموم شدم٬ همه آرزوهام ٬ همه ی فکر و ذهنم ٬ تمومه این روزمرگی هایی که هر روز مثه کرم دارم توشون وول میخورم همه اینارو برا یه لحظه کات آف کردم. مردم ٬ رفتم اون دنیا. بعد نمیدونستم باید چیکار کنم٬ میدونی خیلی وفتا هست اونقدر هیجانه زندگیم بالا میره که آرزو میکنم بمیرم تا از شره همه ی این لحظه های گند و کثیف راحت شم ٬ اون لحظه من مردنو بخاطر راحت شدن از اون سختیها میخوام. هیچوقت به این موضوع فکر نکرده بودم که منی که مرگ رو برای آرامشش دوست دارم  بعد از اینکه از نظر راحتی و آرامش به اشباع رسیدم بعد از اون باید چیکار کنم؟ اصلا برا اون دنیا از خودم چی دارم؟ تو این بیست و خورده ای سال من چیکار کردم که به درد اون دنیام بخوره؟ این چیزی بود که من همیشه از فکر کردنه به اون هراس داشتم ٬ همیشه اینجور موقعها یه جوری با قیاس کردن خودم با آدمایی که تو گناه و معصیت سر آمد بودن٬ خودمو دلخوش میکردم٬ همیشه میترسیدم خودمو اونجوری که هستم بشناسم. دله خودمو خوش کرده بودم به اینیکه همیشه میگفتند خداوند بخشنده است و بخشایش خدا بیکرانه و تو اون دنیا از سر تقصیرات خیلیا میگذره٬ هیچوقت نخواستم و نتونستم به این فکر کنم که آخه خدا تا چه حدی میتونه در حق بندش گذشت کنه؟ چرا همیشه من باید هر گناه و معصیتی که دوست داشتم انجام میدادم صرفا بخاطر اینکه به بخشندگیه خدا به رحمانیت خدا ایمان داشتم ٬ اصلا دروغ چرا؟! شاید نشه به این ایمان هم گفت٬ بهتره اینجوری بگم خدارو محکوم میکردم به بخشندگی به رحمانیت به گذشت به بخشش. ولی آخه چرا؟ با چه دلیلی؟ با کدوم منطق؟ منی که همیشه دم از منطق و عدالت میزنم چرا باید اینجوری فکر کنم؟ حالا از همه اینها گذشته چقدر هم به خودم افتخار میکردم که آره من نسبت به فلانی خیلی بهترم ٬ من خیلی باطنم پاکه ٬ خیلی قلبم صاف و پاکه. ولی آخه پشتوانه ی همه این افتخارات چی بود؟ من به کدوم یکی از کارام مینازیدم؟ منی که همین الانش تو پیدا کردن چنتا کاره بزرگ و خوب برا اون دنیام هرچی زور زدم هیچی یادم نیومد٬ تا الان به چی داشتم افتخار میکردم؟ به یه مشت گناه؟ یه مشت معصیت؟ به اینکه فلانی فلان گناهو کرده من نکردم؟ آخه کجای این افتخاره؟ تازه با این وضعیت همیشه هم مدعی بودم که من هرچی میخوام باید خدا هم بهم بده اینجام باز خدا برای من محکوم بود به رفعه نیازم به هر طریقه ممکن ولو از طریق معجزه ....................................................................................................................خدای من یعنی من اینقدر بنده ی گستاخ و پستی بودمو خودمو نمیشناختم؟ پس چرا با این همه گستاخی که من نسبت به تو کردم تو همیشه باهام بودی٬ چرا هیچوقت منو ول نکردی به حاله خودم؟ خدا تو که دیگه منو خوب میشناختی٬ تو که دیگه مثه من نمیتونستی خودتو گول بزنی٬ چرا؟ چرا با وجوده همه ی این گناهایی که از من میدیدی خیلی چیزا بهم دادی؟ آخه مگه من کی بودم؟ میدونم٬ به خودت قسم میدونم من سزاواره هیچکدومه اینایی که دارم  نیستم........ خدایا میدونم اگه بخوام با منظقی که خودم قبولش دارم  خودمو بازخواست کنم جهنمم برام کمه٬ ولی آخه تو؟؟..................................................................... چرا تو اینهمه مدت من کور بودم؟ چرا هیچوقت نخواستم خودمو اونجوری که هستم ببینم؟ خدایا تو چطوری تو این همه مدت منو تحمل کردی؟ میدونم خدا٬ واژه تحمل کردن هم برای تو کمه ولی هیچ کلمه ای به ذهنم نمیرسه که لایق صفت موصوفی چون تو باشه. خدایا خیلی دیر خودمو دیدم٬ دنیات منو کور کرده بود. میدونم هنوزم اونجوری که تو منو میشناسی من خودمو نمیشناسم٬ روم نمیشه دیگه چیزی ازت بخوام بخدا... ولی بازم میخوام گستاخی کنم.... خدایا فقط یه چیز میخوام ازت٬ فقط یه چیز .... حاضرم هر چی دارمو ندارمم  ازم بگیری فقط همینو بهم بدی .. خدایا تورو به این ماهه مبارک قسمت میدم... تورو به آبروی بندگان پاکت .. تورو به همه ی فرستاده هات ... بهمه ی اونایی که عزیزت هستن ... تورو به همه ی اون مخلوفهایی که تو عرشت بهشون افتخار میکنی و بخاطر خلقشون به خودت احسنت میگی .. من شرمندم٬ خدایا شرمنده م ٬ روم نمیشه بهت بگم منو ببخش ولی آخه به پای تو نیفتم به پای کی بیفتم؟ ....بالاخره ماها همه مون یه روز برمی گردیم پیشه خودت٬ پس بهم حق بده  فقط از تو بخوام٬ به تو التماس کنم٬به پای تو بیفتم و به درگاه تو التماس کنم .... خداجون بخشش من خیلی سخته میدونم ولی لا اقل حالا که تورو شناختم حالا که خودمو پیدا کردم بهم فرصت بده برای تو زندگی کنم٬ برای تو حرف بزنم و برای تو بمیرم... فقط همین.


 

|+| نوشته شده توسط نویسنده در جمعه سی ام شهریور 1386 و ساعت 14:28 | 
عاشق تشنگی موقعه روزه ام ٬ حسه خوبی بهم دست میده ٬ یه حسی که اصلا دوست ندارم تموم شه ٬ دوست دارم همیشه تشنه باشم ٬ حتی موقع افطار هم دوست ندارم آب بخورم ٬ نمیدونم ٬  شاید پیش خودت فکر کنی میخوام صبر و تحملمو بسنجم ولی اینجوری نیست. وقتی بیاد تشنگیه مولامون حسین (ع) ٬ اباالفضل (ع)٬ رقیه (ع) ٬ علی اکبر (ع) ٬ علی اصغر (ع) می افتم شرمم میشه از رفع تشنگی . همیشه وقت افطار موقع خوردن آب بغض دارم٬ آب از گلوم پایین نمی ره.

|+| نوشته شده توسط نویسنده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 و ساعت 18:7 | 
ما تماشاچیانی هستیم،
که پشت درهای بسته مانده‌ایم!
دیر آمده‌ایم!
خیلی دیر...
پس به ناچار
حدس می‌زنیم،
شرط می‌بندیم،
شک می‌کنیم...
و آن سوتر
در صحنه
بازی به گونه‌یی دیگر در جریان است!


حسین پناهی
(از دفتر هفتم: نمی‌دانم‌ها-ص 51)

|+| نوشته شده توسط نویسنده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 و ساعت 22:5 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar