تبليغاتX
آخرین حرفهای یک بازنده
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
تيكه تيكه
 تو سفرم٬ اونم چه سفری ... جاي همتون خالي!!! چنتا عكس گرفتم از منظره هاي اينجا كه بعد ميزارمشون شمام ببينين.

:آقا من الان در یک لحظه متوجه گذر عمر شدم !! خیلی ترسناکه. خیلی آقا٬ خیلی..

:نمیدانم چرا٬ ولی به طرز عجیبی به آینده خوشبینم. احساس عجیبی‌ست٬ شاید باید بگویم٬ تجربه‌ی جالبی‌ست.

:وبلاگ من خاک میخورد٬ و من نوشته‌های عاشقانه‌ام را ٬ همان‌ها که هر کسی را می‌تواند خوشبخت کند٬ روزها روی کاغذ‌های کاهی مینویسم ٬ و شب‌ها به دريا می‌سپارم.

:دیوار‌هایم ساکتند٬ و تنها٬ و آرام. هنوز هم لذت‌بخش ترین لحظه‌ها خواندن نوشته‌هایی‌ست که معنایشان را هنوز میدانم.

ميدوني تو یواش یواش داري ميشي پل بین دنیاهای من .. که یواش یواش کمکم كني این دنیاها رو یکی كنم، که مرزاشون رو بردارم، چون من از مرزا بدم میاد .. ميخوام خودم دنياي خودمو بسازم٬ يه
دنیایی که توش بعد زمان اصلاً وجود نداره .. فقط فکرشو بکن ... میتونی تصور کنی؟


|+| نوشته شده توسط نویسنده در سه شنبه سی ام مرداد 1386 و ساعت 20:23 | 
میترسم اگه ادامه بدم کار به جاهای باریک بکشه واسه همین یه سه نقطه میذارم مثل همیشه ٬ جای همه‌ی حرفایی که باید گفته بشه و من نمیگم .
.
.
.
من احتیاج به حرف زدن دارم .
|+| نوشته شده توسط نویسنده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 و ساعت 21:57 | 

فرشته ای رو میشناسم که توی خیالبافیاش عاشق یه جسد پر عاطفه شده ‏بود از اونجاییکه احد فرشته هاشو خیلی دوست داره از بین بنده هاش براش یه جسد پیدا کرد ، دقیقن مثه همونی که توی ‏خواباش دیده بود همونقد پر عاطفه و همونقدر دور از دسترس گذاشتش براش توی سینی فرشته هم سریع پیشبند بست و قاشق چنگال گرفت دستش‏ شمام جای اون بودین همونقدر عشق میکردین با رویای برآورده شدتون اونم همونقد عشق کرد چیزی که بد بود مردنی بودن جسد بود توی خیالاتش میومد که جسدرو زنده کنه قاطی میکرد که جسد زنده دیگه تعبیر خوابش نیست
قبول کرد که جسدا مردنین

 روزی که قبول کرد.. ‏جسد مرد..

 
 
- خل شدم.
- خل شدم؟
: ؟
- نه؟
: نه.
- ولی خل شدم.
: نه.
- نه؟
: فقط داری ترک میکنی. بدنت واکنش نشون داده.
- بدنم خل شده؟
: نه.
- به ترک کردن عادت ندارم.
- ؟
: نه
- خل شدم.
: خل شدم.
: خل شدم؟
- ؟
: نه؟
- نه.
: نه.
- نه.

پی نوشت: وقتی هنوز میتونم تو اوج دپ بودن٬ با یه کم تخیل و یه داستان و یه رویا اینجوری سَتیسفای بشم٬ خوب خوبه دیگه آدم تا وقتی زنده‌ست که بتونه به تخیلش ادامه بده. مگه نه که مرز دنیاهای واقعی و تخیلی من به اندازه‌ی پر دمب وتو وتو ئه؟

|+| نوشته شده توسط نویسنده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 و ساعت 19:27 | 
اگه فرض کنی که عمرت یه زمانه ثابتیه که تو داری ازون زمان هر روز یه خوردشو خرج میکنی، میتونی الآن خوشحال باشی که یه روز به تموم شدنت نزدیگتر شدی، خوب؟  

 من الآن سیگار میخوام                                         

پ.ن:حرف که برای گفتن زیاده ولی دست آدم بعضی وقتا دیگه به نوشتن نمیره (!!).

|+| نوشته شده توسط نویسنده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 و ساعت 23:2 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar