تبليغاتX
آخرین حرفهای یک بازنده
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
تولد یک زنده بگور
- نه کسی تصمیم خودکشی را نمیگیرد٬ خودکشی با بعضیها هست. در خمیره و در سرشت آنهاست٬ نمیتوانند از دستش بگریزند. این سرنوشت است که فرمانروایی دارد٬ مولی در همین حال این من هستم که سرنوشت خودم را دزست کرده ام. حالا دیگر نمیتوانم از دستش بگریزم٬ نمیتوانم از خودم فرار کنم٬ باری چه میشود کرد٬ سرنوشت پر زورتر از من است ...

-  اين احتياج نوشتن بود که برايم يکجور
وظيفه اجباری  شده بود ، ميخواستم اين ديوی که مدتها بود درون
مرا شکنجه ميکرد بيرون بکشم ، ميخواستم دل پری
خودم را روی کاغذ بياورم.

- از ته دل ميخواستم و آرزو می کردم که خودم را تسليم خواب
فراموشی بکنم . اگر اين فراموشی ممکن ميشد ، اگر
ميتوانست دوام داشته باشد ، اگر چشمهایم که بهم ميرفت
در وراء خواب آهسته در عدم صرف ميرفت و هستی خودم
را احساس نمي کردم ، اگر ممکن بود در يک لکه مرکب ،
در يک آهنگ موسيقی با شعاع رنگين تمام هستیم ممزوج
ميشد و بعد از اين امواج و اشکال آنقدر بزرگ ميشد و ميدوانيد
که بکلی محو و ناپديد ميشد بآرزوی خود رسيده بودم.

- در هر صورت من بهيچ چيز اطمينان ندارم .
من از بس چيزهای متناقض ديده و حرفهای جور بجور شنيده ام و از بسکه
ديد چشمهايم روی سطح اشياء مختلفساييده شده - اين قشر نازک و سختی
که روح پشت آن پنهان است ، حالا هيچ چيز باور نمی کنم.

|+| نوشته شده توسط نویسنده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 و ساعت 10:50 | 

 

نوشته:

When I'm with you I have fun; when I'm with you I forget all that's bad, When I'm with you  nothing else seems to exist; when I'm with you I feel loved...And it scares me

-خب من چی بگم آخه؟؟

|+| نوشته شده توسط نویسنده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 و ساعت 13:12 | 
یه ساله شد .. 

پ.ن: از ایمیلهای قشنگتون ممنونم.

|+| نوشته شده توسط نویسنده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 و ساعت 21:22 | 
.

.

من: چی شده یهو تصمیم گرفتی بیای ایران؟
اون: دل ٬ آرامش ٬ زندگی ٬ راحتی ٬ شلوغ پلوغی ٬ دوستا ٬ محیط ٬ خواستن ٬ وجود ٬ زنده بودن ٬ ترافیک ٬ دور هم بودنا ...
اون: اینجا مثل مرده‌هاست . دیوونه می‌کنه آدمو .
اون: اونقده دلیل دارم واسه خودم و واسه اینکه اینجا رو ول کنم که .. وابسته نبودن به خانواده ٬ دل کندن ٬ امنیت ...
اون: مهم اینه که دارم سعی میکنم که چیزی که عاشقشم رو به دست بیارم و زود گیو آپ نمی‌کنم . میخوام نشون بدم که من کیم ٬ میخوام بهش نشون بدم که من کیم و چقد بهتر از اونیم که اون فکر می‌کنه ...
 من: خب پس میتونی بجنگی ٬ بمونی ٬ بسازی ٬ همه چی ..
من:‌ تو تصمیم گرفتی . حداقلش اینه که میتونه خیالت راحت باشه که خودتی...
اون: یعنی چی اینا؟
من: هیچی عزیزم

.

.

.

 

|+| نوشته شده توسط نویسنده در سه شنبه دهم بهمن 1385 و ساعت 21:36 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar