تبليغاتX
آخرین حرفهای یک بازنده
خانه | آرشیو | پست الکترونیک

و  اینچنین ندا  آمد:

از بنیه ی خود نکاهید٬ بخواب غفلت نروید! تا جوان و نیرومند هستید٬ چالاک هستید٬ از کار خوب کوتاهی نکنید! خوشبختی وجود ندارد و نباید وجود داشته باشد. اگر زندگی یک معنی و مقصدی دارد این معنی و مقصد خوشبختی ما نیست بلکه چیزی عاقلانه تر و بزرگتر است:" "خوبی کنید  " " 

                                                                                              از طرف فرشته ناشناس

 

پ.ن: همین مونده بود بر ما وحی هم نازل بشه که شد.

|+| نوشته شده توسط نویسنده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385 و ساعت 16:52 | 
خوشبختی
درد هست٬ آنهایی که درد میکشند ما نمی بینیم و نمی شنویم و آنچه در زندگی ترسناک است نیز میگذرد و کسی نمیداند که کجا در پس پرده پنهان است. همه جا آرامش و خاموشی است و یک چنین نظمی تقریبا لازم است. آدم خوشبختی خود را حس نمی کند مگر وقتیکه بدبختیها بار خود را در خاموشی بدوش می کشند. بدون این خاموشی٬ خوشبختی غیر ممکن است. ولی افسوس که  این خوشبختی بیخود است و دیر یا زود بدبختی ناگهان روی میدهد. زندگی بدبختی است و نهایته خوشبختی زمانیست که ما درک کنیم بدبختیم. 

|+| نوشته شده توسط نویسنده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385 و ساعت 20:49 | 
مرگ: صادق هدایت

چه لغت بيمناک و شورانگيزي است! از شنيدن آن احساسات جانگدازي به انسان دست ميدهد: خنده را از لبها ميزدايد٬ شادماني را از دلها ميبرد٬ تيرگي و افسردگي آورده٬ هزارگونه انديشه هاي پريشان از جلو چشم ميگذراند.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط نویسنده در شنبه هجدهم آذر 1385 و ساعت 13:5 | 

زمانی میگفتم آزادی یک نعمت است٬ نمی شود از آن چشم پوشید٬ همانطوریکه از هوا نمی شود صرف نظر کرد٬ ولی باید انتظار کشید. از این حرفها زیاد میزدم و حالا از شما میپرسم آدم تا کی انتظار بکشد؟ آنها به چه دلخوشی انتظار بکشند؟ از شما میپرسم .... بنا به کدام عقیده؟ روزی میگفتند همه ی کارها را یکمرتبه نمی شود انجام داد و هر فکری در زندگی خرده خرده عملی می شود و بموقع خودش. ولی این چس ناله ها را که میگوید؟ که ثابت کرده که این مطلب راست است؟ ... شما برای خودتان اساس کارها را روی نظام طبیعی چیزها قرار داده اید. آیا  درست است که من بعنوان یک آدم با فکر و زنده ٬ جلوی یک چاله بایستم و چشم به راه بمانم که چاله خود بخود از گل و لای پر شود تا من بتوانم از آن رد بشوم؟ در صورتیکه شاید بتوانم از روی آن بپرم و یا رویش پل ببندم .... آخر تا کی باید انتظار بکشند هنگامیکه یارای زندگی ندارند؟!.. ولی در هر صورت باید زندگی کرد٬ چون همه از مرگ میترسند٬ پس زندگی کنید٬ زنده بودن نیز حق مسلم شماست...

|+| نوشته شده توسط نویسنده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 و ساعت 14:49 | 

لالالالا گل پونه    گدا اومد در خونه
نونش داديم خوشش اومد   خودش رفت و سگش اومد
چخش کرديم بدش اومد

|+| نوشته شده توسط نویسنده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 و ساعت 16:16 | 

 مثل کابوس است ٬ آدم ميخواهد به چيزي فکر بکند ٬ دائما احساس ميکند که دست آويزي پيدا شده مفهومي بدست آمده بعد ميلغزد فرار ميکند و دوباره مي افتد ....

 

 

|+| نوشته شده توسط نویسنده در شنبه یازدهم آذر 1385 و ساعت 16:53 | 
تب دارم .

میترسم ...

|+| نوشته شده توسط نویسنده در دوشنبه ششم آذر 1385 و ساعت 11:54 | 
من کی هستم؟
شفاف شدم ... یه حس منحصر بفرد عجیب در من پیدا شد ٬ خودم نبودم ٬ یکی دیگه بود. یکی که قبلا هم حس کرده بودم که من اونم. یه آدمه کهنه...  
|+| نوشته شده توسط نویسنده در شنبه چهارم آذر 1385 و ساعت 18:34 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar