تبليغاتX
آخرین حرفهای یک بازنده
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
... زندگی کردن تو واقعیت اصلاً چیز بدی نیست. بد وقتیه که واقعیت رو زیاد جدی بگیری. فقط باید بتونی هر از چندی از واقعیت فاصله بگیری و تو دنیاهای دیگه‌ای هم زندگی کنی. وقتی به تعداد آدم‌های روی زمین دنیای واقعی وجود داره ٬ به همون اندازه میتونه دنیای تخیلی هم وجود داشته باشه. تو باید بتونی دنیای خودت رو بسازی...
|+| نوشته شده توسط نویسنده در دوشنبه سی ام مرداد 1385 و ساعت 18:31 | 
در جواب یک دوست
 بله٬ درست است.... دنیا میچرخد٬ تصاویر محو میشوند٬ نه اینکه از بین بروند فقط محو میشوند و تغییر شکل میدهند و خدای لعنتی به پوزمان میخندد. آدمها نیستند٬ این فردیت های نامگذاری شده مسخره چیزی جز خاکهایی که در قالب های مختلف ریخته شده اند نیست. نقش ها ثابت اند همان گونه که همیشه بوده اند و ما در طول زندگی بازی های زیادی خواهیم کرد و بدون اینکه از خودمان بپرسیم چرا لحن صدایمان در عرض چند ثانیه عوض میشود؟ واسطه هایی هستیم که نیروهای طبیعت ازما میگذرند رفتارها درونمان منعکس میشوند به ما خیانت میشود و ما باید جواب خیانت را بدهیم وگرنه اگر همرنگ دنیا نشوی دنیا تبدیل به موج بزرگی میشود که هر لحظه ممکن است روی سرت فرود بیاید.
و دریا... دلم میخواهد سرم را زیر آب کنم و همه صداها را گنگ بشنوم و هیچ وقت بالا نیایم
دلم غرق شدن میخواهد برای همیشه.

پ.ن:یه چیزی رو دارم حس میکنم که خیلی وقته گم کردم ..

|+| نوشته شده توسط نویسنده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385 و ساعت 11:12 | 
 
میخوام یه مدتی بمیرم٬ برای همه٬ به جز خودم البته ها .... یه مدتی فقط دوست دارم گم شم
تو هوا٬ مثل ابر٬ مثل بخار٬ مثل خدا که هیچکس به جز خودش نمیتونه ببیندش، ولی اون همه رو می بینه. پیر شدم٬ پیر٬ آدمای پیر میرن گم میشن٬ که تنهایی بمیرن٬ بعدش شاید جوون شدم یه جور آروم خسته ای که هیچی نمیگه و فقط نگاه می کنه و تو هرچی میخوای توی چشماش نگاه می کنی و میگی٬ اونم اونقد آروم و خسته ست که حتی با چشماشم، که حتی با نگاهشم باهات حرف نمیزنه
فقط کم کم خالی میشه .......
|+| نوشته شده توسط نویسنده در جمعه بیستم مرداد 1385 و ساعت 11:54 | 

 

نمیدانم ترسم از دنیایی‌ست که هر روز خالی‌تر و خالی‌تر می‌شود٬ یا از خالی بودن دنیاست که ترسم هر روز بیشتر و بیشتر. هر چه هست٬ تا بود٬ بودنش٬ حتا همان‌قدر مجازی و دور٬ همه ‌چیزم بود و امروز که نیست٬ نبودنش.

پ.ن:بعضی تغییرات یک دفعه تو زندگی ات واقع می شوند، از جنس تصمیم نیستند، نگاه که می کنی می بینی نقطه ای هست، روزی که دقیقا نمی دانی کی و کجا،‌ ولی قبل و بعدش، خودت، مسیر زندگی ات عوض شده اند.

|+| نوشته شده توسط نویسنده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385 و ساعت 20:8 | 
ما ایرانی هستیم
ما از اسطوره شکنی لذت می بریم
ما هوچی هستیم، ما فکر نمی کنیم، ما باور می کنیم، ما عقلمان به گوشمان است، عقل ما در آن عضوی که می گویند نامش مغز است و جایگاهش بین دو گوش ماست نیست، ما آدمی را تا عرش بالا می بریم، وقتی روی عرش است همه چاکر و مرادش می شویم، تعریفش می کنیم، تمجیدش می کنیم، از او اسطوره می سازیم، همه چیزش را می پرستیم. بعد ورق که برگردد، یعنی منظورم اینست که ورق که برگردانده شود، ورق که با جبر و زور برگردد و اسطوره ی ما از عرش پایین بیاید همه دشمن او می شویم، همه میگوییم اخ اخ، تف تف، چقدر این آدم ایش است، چقدر کارهای بد بد می کند همه ش، چقدر یوم یوم یوم!!!
داشتم می گفتم، ما ایرانی هستیم، ما به ایرانی بودنمان افتخار می کنیم، ما به رشد نکردنمان افتخار می کنیم، ما کتاب نمی خوانیم، ما پول اضافه مان را می دهیم که در بهترین رستوران شهر دختر دید بزنیم و غذاهایی با اسمهای عجیب غریب بخوریم که به لعنت خود خدا هم نمی ارزند، ولی ما حاضر نیستیم که پول بدهیم کتاب بخریم که شعورمان ذره ای بالا رود
آخ، از بحث دور شدیم، داشتم می گفتم که همه ی مشکل ما جایی بین دو گوشمان است، همه ی مشکل در مغزمان است، در عقل نداشته مان
ولی خوب، من می گویم به عوض این حرفها بخندیم، موسم شادیست !

|+| نوشته شده توسط نویسنده در یکشنبه هشتم مرداد 1385 و ساعت 19:51 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar