تبليغاتX
آخرین حرفهای یک بازنده
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
خب .
ميشيني
يه نفس عميق ميکشي
چون ميخواي شروع کني به نوشتن
يه نوشتن طولاني
براي هميشه‌ت
مينويسي
مينويسي
تموم ميشه
نگاش ميکني
ميخونيش
پاکش ميکني
خودت رو پاک ميکني
حالا ديگه خودت نيستي
يکيه ديگه‌اي
مهم نيست کي
خودت ديگه تموم شدي.
|+| نوشته شده توسط نویسنده در شنبه سی و یکم تیر 1385 و ساعت 22:29 | 
همه زندگیها شبیه یه داستانه٬ داستانهای جورواجور ٬ بعضیاش پر از هیجان و جنب و جوش٬ بعضیای دیگه آروم و ساکت ٬ بعضیاش مثله خوابای آشفته و پریشون. ولی تو همه ی زندگیها یه چیزی همیشه هست و اون فرسایش و رنجه... برخورد همه آدما با این فرق میکنه . بعضیا دوست دارن خودشون قهرمانه داستان زندگیشون باشن. اینا آدمای موفقیند چون به هر قیمتی شده سعی میکنند داستانشونو مطابق میل خودشون تغییر بدن و برن جلو . بعضیای دیگه سیاه لشکر داستاناشون هستن.بخاطر همین تو مسیر زندگیشون٬ ۱۰۰ تا قهرمان پیدا میشه که زندگیشونو نقش بده . بعضیای دیگه ترجیح میدن زندگی نداشته باشن فقط میخوان زود تموم بشن ...

|+| نوشته شده توسط نویسنده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 و ساعت 15:15 | 
آره حالم خوب نیست داره سخت می‌گذره٬ خیلی سخت. خیلی خیلی خیلی سخت. زندگیه دیگه٬ دست خود آدم که نیست. یه هو از این رو به اون رو میشه و آدم تک و تنها می‌مونه با خودش و سنگینی یه باری که شاید هیچ وقت فکر نمی‌کردی از پسش بر نیای. از خودم زیادی مطمئن بودم. فکر می‌کردم می‌تونم٬ ولی نه٬ اشتباه می‌کردم. این تو بمیری از اون تو بمیری ها دیگه نیست. احتمالاْ دیگه نکشم. از حرفای نا امید کننده خیلی خوشم نمیاد٬ ولی این حرف نیست٬ احساسمه. از اینکه احساساتم رو انکار کنم هم خوشم نمیاد. فکر هم نکنم آدمی باشم که با حرف زدن از این رو به اون رو بشم. منظورم اینه که اگه نومیدانه حرف میزنم مطمئنم که صرف این بیان حرفا تغییری تو من به وجود نمیاد. اینو دارم مینویسم چون خیلیا تا حالا فهمیدن که من یه مرگم شده. نمی‌خوام انکار کنم. چیز بیشتری هم نمیتونم بگم. اینا رو نوشتم که همه‌ی اونایی که منو میشناسن و هر روز شاد و شنگول میبینن بعد یه هو احساس می‌کنن یه چیزی فرق کرده تعجب نکنن. تمام اونایی که بهم سیخونک میزنن که چته دیگه گیر ندن.من اگه اهل حرف زدن و درددل کردن بودم خیلی زودتر از اینا به حرف میومدم. کلاً خستم.میترسم کم بیارم....

 

|+| نوشته شده توسط نویسنده در شنبه هفدهم تیر 1385 و ساعت 14:47 | 


مشت مي‌کوبم بر در
پنجه مي‌سايم بر پنجره‌ها
من دچار خفقانم، خفقان!
من به تنگ آمده‌ام، از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم:
- آي!
با شما هستم!
اين درها را باز کنيد!
من به دنبال فضايي مي‌گردم:
لب بامي،
سر کوهي،
دل صحرايي
که در آنجا نفسي تازه کنم.
آه!
مي‌خواهم فريادي بکشم
که صدايم به شما هم برسد!
من هوارم را سر خواهم داد!
چاره درد مرا اين داد کند
از شما « خفته‌ي چند » !
چه کسي مي‌آيد با من فرياد کند؟

|+| نوشته شده توسط نویسنده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385 و ساعت 17:25 | 

از هزاران روح سرگردان،
گرد من لغزيده در امواج تاريكي،
سايه من كو؟
«نور وحشت می درخشد در بلور بانگ خاموشم»
سايه من كو؟
سايه من كو؟

 
من نمی خواهم
سايه ام را لحظه ای از خود جدا سازم
من نمی خواهم
او بلغزد دور از من روی معبرها
يا بيفتد خسته و سنگين
زير پای رهگذرها
او چرا بايد به راه جستجوی خويش
روبرو گردد
با لبان بسته درها؟
او چرا بايد بسايد تن
بر در و ديوار هر خانه؟
او چرا بايد ز نوميدی
پا نهد در سرزمينی سرد و بيگانه؟!
آه ... ای خورشيد
سايه ام را از چه از من دور می سازی؟

 

از تو می پرسم:
تيرگی درد است يا شادی؟
جسم زندانست يا صحرای آزادی؟
ظلمت شب چيست؟
شب،
سايه روح سياه كيست؟


او چه می گويد؟
او چه می گويد؟
خسته و سرگشته و حيران
می دوم در راه پرسش های بی پايان

فروغ فرحزاد

|+| نوشته شده توسط نویسنده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385 و ساعت 19:13 | 
خدای شما
باید توضیحی بدهم . شاید باید اتمام حجت کنم . خدا عادت‌های زیادی دارد. ما آدمها کم و بیش شبیه خداییم . به هم رفته ایم . عادتهای خوب و بد . خدا هم عادت‌های خوب و بد زیادی دارد . مثلاً یکی از این عادت‌ها سیریش بودن است . خدا گیر خیلی سیریشی است . وقتی به یه چیزی گیر میدهد دیگر گیر میدهد و به این راحتی‌ها هم بیخیال نمیشود که نمیشود . البته میدانید ٬ این همیشه هم بد نیست حتی گاهی اوقات خیلی هم خوب است . مثلاً یکی از عادت‌های خدا اینست که بنده‌هایش را امتحان میکند . یعنی همانگونه که در کتاب‌های آسمانی آمده خدا بر سر بنده‌هایش که ما آدم‌های قد و نیم قد باشیم فتنه می‌بارد تا ما آبدیده شویم . خدا نمیدانم چه مرگش هست که هی امتحان میگرد از آدم‌ها و آدم‌ها هرچقدر هم که رد شوند بازهم گیر میدهد و دوباره امتحانش را تکرار میکند . شاید به خاطر ناز بودنش هست که دلش نمیخواهد ما در این امتحان‌های الهی رد شویم شاید هم از خنگیش هست که نمیفهمد ما اُس تر و ضعیف‌تر از آن هستیم که از بعضی امتحان‌ها موفق بیرون بیاییم. به کلاس ما نمیخورند آخر ! ولی خدا یک عادت خیلی خیلی بد دارد و آن اینست که وقتی امتحان میگیرد نمیگوید این یک امتحان است . من هیچوقت نمیدانم این از کرمش هست یا از حماقتش یا کلاً مدلش اینجوریست . به هر حال اگر از اول با آدم طی کنند که این یک امتحان است و اگر رد شوی دوباره تکرار میشود خوب آدم یک بار برای همیشه کار را یکسره میکند . ولی خدا با آدم طی نمیکند . همیشه همه چیز مبهم و غیر شفاف باقی میماند. من امروز آمده ام که اعلام کنم من مثل خدا نیستم . من می‌خواهم خدا را امتحان کنم و اصلاً هم مرض و کرم ندارم و اصلاً هم حوصله ندارم که به کسی - چه خدا چه بنده‌ی خدا - گیر بدهم . پس یک‌بار امتحان میگیرم و از قبل هم اعلام میکنم. خدایا: فردا ساعت هفت و هشت صبح تنها کسی که میتواند همه چیز را روبه‌راه کند خودتی . این یک امتحان جدی و کاملاً سرنوشت ساز است. هم برای من ٬ هم برای تو . امیدوارم از این امتحان سربلند بیرون بیایی . این خط ٬ این هم نشان .
|+| نوشته شده توسط نویسنده در پنجشنبه هشتم تیر 1385 و ساعت 12:13 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar