تبليغاتX
آخرین حرفهای یک بازنده
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
دو تا چیز هست که بدجوری اذیتم میکنه . نمدونم بهشون چی بگم ٬ بگم درد ٬ بگم مرض ٬ بگم نعمت ٬ بگم نقمت !! بگم بلا ، بگم عادت ، بگم چی ... ولی میدونم که منو اذیت میکنن ؛ یکی اینه که هر وقت من بعد از اُوِردوز شدن دیگه نمتونم جلو خودم رو بگیرم و پیش یه نفر میخوام شروع کنم به حرف زدن و همه چیز رو بگم و فراموش کنم که نباید حرف بزنم و فراموش کنم که طرفم حرف منو نمیفهمه٬ و فراموش کنم تمام قول‌هایی که به خودم دادم و میدم رو و برای یه ذره نفس کشیدن میخوام حرف بزنم ٬ وقتی واقعا میخوام حرف بزنم ٬ همیشه درست در همون لحظه یه بغض وحشتناکی تو گلوم میپیچه که نمیذاره صدام در بیاد. درست وقتی من بیخیال میشم سر راه گلوم سبز میشه دو دستی خرخرم رو میچسبه که یعنی خفه بمیر ساکت باش !! نمدونم چه صیغه ایه و نمتونم هم بگم ناراضیم چون اگه در شرایط عادی باشم هیچ وقت کارم به حرف زدن و لخت شدن نمیکشه که حالا یه بغضی بیاد و طناب بشه دور گلوم. یه چیز دیگه هم هست که خیلی اذیتم میکنه ٬ ولی خوب چاره چیه . سرنوشت وقتی میگه تو میتونی و تو باید بتونی تو دیگه نمیتونی بگی نه چون اونوقت بدجور حالت رو میگیره.

 پ.ن: من کم اوردم ............ اههههههههههههههههههههههه اصلا سگ تو روحت٬ زندگی.  

|+| نوشته شده توسط نویسنده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 و ساعت 17:45 | 

من اول (ج) بودم . مهم‌ترین همکلاسیم ٬ شاید باید بگویم پررنگ‌ترین هم‌کلاسیم ٬ محمدیان بود. میدانی چه بر سرش آمد ؟ او را به خاطر خواهرش از مدرسه اخراج کردند ! اولین معلمم آقای نادری بود . با آن عینکش . من همیشه دوست داشتم کلاس اول (ب) بودم که معلمم آقای فقهی میشد . بچه بودم ٬ نمیفهمیدم . بعد‌ها فهمیدم که این آقای فقهی چه گونه آدمی بود . بچه‌تر بودم ساده بودم و بزرگتر‌ها را از روی لبخندشان میسنجیدم . از روی لبخندی که به من میزدنند . خرداد ماه بود ؟ آخرین بود کلاس اول دبستان . سال ۱۳۷۳. کودکی برای مادرش توضیح می‌دهد: « بچه‌ها گریه میکردن ٬ برای معلمشان . آنها با آقای معلم دوست شده بودند. گریه یعنی گریه‌ی راستکی . نمیدونم چرا ... ولی .. من گریه نمی‌کردم . تا بوده من همیشه اشکم دم مشکم بود ولی از گریه کردن میترسیدم . راستش را بخواهی از اینکه گریه کردنم دیده شود میترسیدم. از همان آغاز ٬ از همان اول (ج) ٬ تا تمام راهنمایی و دبیرستان حتی بعد از آن در دانشگاه بارها شده بود که به دست‌شویی‌ها پناه می‌بردم که آرام و دور از چشم‌ دیگران گریه کنم . دور از چشم بچه‌ها . بچه‌ها بچه‌اند و نمیفهند . بهتر است کسی گریه کردن یک مرد را نبیند نه؟ اما ... اول (ج) که بودم روز خداحافظی که همه‌گریه کردند من آخرهایش گریه‌ام گرفت . البته کاملاً یواشکی . گریه کردن خوب است اما یواشکی .

|+| نوشته شده توسط نویسنده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 و ساعت 13:56 | 
من دیوونه ی این شعرم . اولین بار اینو تو  وبلاگ بانوی آبی خوندم . با کسب رخصت از ایشون ٬ میزارم اینجا:

جهان غصه ي ما را نمي خورد

دل هيچ كوچه اي به ياد ما تنگ نمي شود

هيچ مغازه اي به خاطر خانه نشيني ما بسته نميشود

و مردم راس ساعت قرار هميشگي شان

 ميرونددنبال دلخوشي هاشان

اما من...

به خاطر تو از كار مي افتم

سراغي از كوچه نمي گيرم

 وراس ساعت هيچ قراري عطر نمي زنم

 و كلي مقابل آينه نمي ايستم

 تا ثابت كنم شاعران دروغ نمي گويند

بگذار براي يك بار هم كه شده

 كسي از خودش مايه بگذارد

من اگر تباه تو شوم شاعرت بوده ام.

 

|+| نوشته شده توسط نویسنده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 20:17 | 

 

جا مانده است
چيزي ، جايي
كه هيچ گاه ديگر
هيچ چيز
جايش را پر نخواهد كرد
نه موي سياه
نه دندان سپيد ..

|+| نوشته شده توسط نویسنده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 17:26 | 

اون کلاغه هست ٬ همونیکه همیشه آخر هر قصه ای پیداش میشه٬ اون کلاغه خیلی وقته که مرده . میدونی چرا همیشه آخر قصه ها میاد ؟ وقتی یه قصه میگم یعنی یه قصه دیگه قبلش بوده . یعنی قصه ما تمام شد ولی هنوز قصه کلاغه معلوم نشده آخرش ٬ شاید قصه کلاغه تنها قصه ای باشه که هنوز تموم نشده.

تازه قصه های قدیمی هیچکدوم دروغ نیست اگه یه روزی یه کلاغی بوده که دنبال خونش میگشته پس شاید قبلا وجود هم داشته که اگه اینجوری باشه حالا بعد از این همه مدت دیگه کلاغه مرده.

اگه هم این واقعا یه قصه بوده که دیگه هیچی!

اما خودم تا زمانیکه مطمئن نشدم جواب قطعیمو نمیدم . شاید اون واقعا یه کلاغ نبوده٬ به فرض هم که بوده باشه اونوقت:

از نظر ما کلاغه رسیده٬ خیلی وقته که رسیده ٬ اون وقت میتونسته نزدیک به آخرین قصه ای که ما تعریف کردیم یه خونه ساخته باشه و در واقع ساختن خونه جدید هم به صرفه تره هم وقت کمتر میگیره تا کلاغه به خونه برسه .... در هر حال اون از نظر ما رسیده و الان تو خونشه.

اما از نظر کلاغه

خب این بستگی به تعلق خاطر کلاغه داره ....

|+| نوشته شده توسط نویسنده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت 11:5 | 

آره، من خسته‌م ، من بدجور خسته‌م، من تنگم، من اونقدر تنگم که اون تو حتی جا برای هوا نیست، اونقدر تنگ که نمیشه حتی نفس کشید، که وقتی نفس میکشی و میخوای هوا رو بکشی پایین وسط قفسه ی سینه ت محکم تیر میکشه و توی تنت می لرزه، با اهنگ مشخص، با ضربان ثابت، بوم بوم من میدونم، خوب نیست، خورد کننده ست، میخوره، از تو، از توی توی توی تو ...
یه پنجه‌ی محکم و لاغر، با انگشتای دراز استخونی، سرد سرد، که روی گردنته، درست زیر سیبک، که فشار میده. که فشار میده. که فشار میده. که بدجور فشار میده. بد.

 من گریه میکنم ولی میخندم ....

|+| نوشته شده توسط نویسنده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 11:47 | 

میفهمم راجع به اینکه سرزمین نداری چی میگی ٬ میفهمم راجع به اینکه دیگه نمیتونی یه کسایی و یه چیزایی و یه نزدیکایی رو تحمل کنی چه حسی داری ٬ میفهمم هنوز با خودت درگیری که یه سری مسؤولیت‌هاتو اینجا جا گذاشتی . میدونی ٬ ما خودمون خودمونو اذیت و سرزنش میکنیم ٬ اما یه چیزی هست اونم اینکه نباید بذاری چیزایی که برات مهمن ٬ تو مرور زمان ٬ تو کلیشه‌های زندگی آدمای دور و برت حل بشن . نمیگم خودتو اذیت کن ٬ اما نخواه مثل آدما باشی و فراموش کنی . تو دیوونه‌ی دوست داشتنی ‌ای هستی ٬ خدا رو هم چه دیدی ٬ شاید یه روزی یه جایی تو یه شهری ٬ دهی ٬ بیابونی ٬ دشتی ٬ جایی که نمیدونم چیه برای گوسفندات نی زدی .

|+| نوشته شده توسط نویسنده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 و ساعت 19:56 | 
خب ؟ حالا نوبت منه یعنی ؟ خب ... من میخوام از خودم حرف بزنم ...

شنیدی که میگن اول مرغ بود یا تخم مرغ ؟ خب این خیلی پارادکس مزخرفیه چون اصلاً هیچ اهمیتی واسه من نداره . حالا:
- وقتی حرفی نزنی کسی نمیشنوه ! اینا که میگن سکوت و فریاد و اینا مزخرفه ٬ اوکی ؟
- وقتی حرف بزنی کسی نمفهمه ٬ اگه کسی بفهمه سکوتشم میفهمه ٬ هر چی هم که تو بگی مزخرفه . اوکی ؟
- اصلاً تو مزخرفی ٬ اوکی ؟
- اصلاً برو به جهنم ٬ اوکی ؟
- به جهنم ٬ اوکی ؟
- اوکی. ولی تا کی ؟
- تا فردا ٬ شاید فردا افتادی مردی تموم
- اوکی

وقتی که نمیتونی حرفی که میخوای رو بگی ٬ چی کار میکنی ؟ هی میپیچونیش ٬ هی قصه میگی ٬ بعد هی مجبوری حرف جدید بسازی شاید تخلیه شی ... ولی نه ٬ دروغ میگی ٬ خودتو گول میزنی ٬ حرفت اینا نیست ٬ بعد حرفات گیر میکنن ٬ قلمبه میشن ٬ بعد مجبوری تنهایی بشکنی ... میفهمی ؟ آره اینجاش رو میدونم که میفهمی .. هی با توام ٬ تو صورتم نیگا کن ٬ تو آسمون خبری نیست سرت‌ رو برگردون وقتی دارم بهت میگم داری مزخرف میگی به من نیگا کن . اوکی ؟

|+| نوشته شده توسط نویسنده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت 10:43 | 

یکی میگفت:


میدونی، اینجا امنیت نیست ، نه اینکه دیوارها شیشه ای باشه و از پشت همه ی دیوارها تو را ببینندها، اونجوری نه . علاوه بر اونکه دیوارهاتو شیشه ای کردند و همه زندگیت را گداشتن زیر نظر صد نفر احمق بی ارزش پست که اونا برات تاییدش کنند و درستی و غلطیش را تایین کنند و بزنند توی سرت، علاوه بر اون چند نفر را هم گذاشتند که برای تو توی ذهنشون یه زندگی می سازند .یه زندگی به نفع اربابای خودشون بعد تو را بر مبنای اون مزخرفی که توی ذهنشون ساختن بازخواست می کنند . می بینی؟ هم به خاطر زندگی ای که خودت داری بازخواست میشی، تحقیر میشی، می ترسی، هم به خاطر زندگی ای که نداری و اونا میگن که داری . من ایرانو دوست دارم، ولی فقط خاکش را، فقط زبونش را، فقط نقطه های بکرش را، فقط اونجاهایی که دیواراش هنوز گلیه و شیشه ای نشده، اونجاهایی که به جای سقف و دیوار چادر سیاهه و هیچوقت نمیتونن شیشه ایش بکنند می فهمین؟ ولی اگه تو خاکت را بخوای، سرزمینت را بخوای، وطنت را بخوای، ایران را بخوای، مجبوری با دیوارهای شیشه ایش، مردمان پست تر از خودت که بهت دستور میدن، منگنه هایی که هست و بیشتر میشه، زندگیهای خیالی که میسازن و ساخته شده، عدم امنیتش، عدم آرامشش، و همه مزخرفای مشابه اینا کنار بیای . اگه دیدی نمی تونی کنار بیای، اگه دیدی جوونیت خیلی بیشتر ازینا ارزش داره که صرف یه مبارزه ی بیهوده برای یه زندگی بهتر توی اینجا بشه، اگه دیدی و به این واقعیت رسیدی که هیچوقت هیچ چیزی اینجا بهتر نمیشه، اونوقت بذار برو . اگه بری، حداقل چیزی که به دست میاری امنیته حداقل چیزی که به دست میاری زندگیته که مال خودت میشه، فقط مال خودت حداقل چیزی که به دست میاری آرامش زندگی توی یه خونه ای با دیوارهای واقعیه حداقل چیزی که به دست میاری بغل کردن آدمیه که دوستش داری، بدون ترس و واهمه، توی خیابون، همون موقع که حس کردی باید بغلش کنی می فهمی اینا رو؟ می فهمی؟ اینجا هر روز ته دلت خالی میشه، قاشق به قاشق، انوقدر که دیگه هیچی نمی مونه برات، میشی یه حفره ی خالی اینجا هر روز می لرزی، از تو، از بیرون، با تمام وجودت اینجا گریه می کنی اینجا موقع راه رفتن زانوهات شل میشه، چشمات سیاهی میره اینجا نابود میشه اینجا همه ش یه زندانه، یه بند عمومی، به اسمه ایران اینو می فهمین؟َ
 
پ.ن: به امید روزی که ....
|+| نوشته شده توسط نویسنده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385 و ساعت 12:5 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar