تبليغاتX
آخرین حرفهای یک بازنده
خانه | آرشیو | پست الکترونیک

خوب ٬ الان درک می‌کنم معنی هر شب کابوس دیدن رو . الان درک میکنم معنی نخوابیدن رو . معنی ترسیدن رو . معنی ِ... معنی خیلی چیزا رو . میدونی ؟ نه نمیدونی دیگه . دلم میخواد یه بار یکی بگه دوست دارم احساس نکنم خودش رو دوست داره . معنی اینو میفهمی ؟ نه نمیفهمی چون میدونم اگه میفهمیدی ... هیچی .

هه ٬ آدم خوبی هستی ٬ آدم مهربونی هستی ٬ آدم فهمیده‌ای هستی ٬ آدم احساساتی‌ای هستی ٬ آدم عاقلی هستی ٬ آدم دیوونه‌ای هستی ٬ آدم دیوونه‌ای هستی ٬ آدم احمقی هستی ٬ حتی بعضی وقتا آدم نیستی ٬ بعد اینا همه‌ش دلایل خوبی میتونه باشه واسه بقیه ٬ ولی مطمئن باش وقتی خودت هستی ٬ هیچی نیستی . یعنی اصلا نیستی ٬ یعنی کسی نمی‌بینتت که باشی . هیچ‌کس خودتو نمیخواد ٬ حتی هیچکس رو ندیدم که حاضر باشه یه کم نقششو بازی کنه . میدونی یعنی چی ؟ نمیدونی ٬ یعنی اینکه همون ٬ آدم بدبختی هستی.

آره تو آدم بدبختی هستی . نه ٬ تو اصلاً نیستی ٬ هیچ‌ جایی نیستی و چون تو هیچ‌جایی نیستی ٬ اصلاً نیستی . میفهمی ؟ نه ٬ نمیفهمی . میدونی چرا نمی‌فهمی ؟ چون اینا دیگه تو نیست . اینا دیگه هیچی نیست .

|+| نوشته شده توسط نویسنده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385 و ساعت 10:29 | 

خب دیگه ، بعضی آدمای خفن یه آهنگای خفنی به آدم معرفی میکنن، بعد ما بسکه خفنیم میریم تو این سایتای خیلی خفن پول میدیم عضو میشیم همه آلبومهای خفن این گروه های خفن رو دانلود میکنیم بعد وقتی داریم بحثای خفن میکنیم از این آهنگای خیلی خفن گوش میکنیم و پست های خفن میکنیم و اینا .. خلاصه ما خیلی خفنیم!!!! و تازگیا همه چی خیلی خفن تو خفن شده.

|+| نوشته شده توسط نویسنده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385 و ساعت 18:55 | 
چه بگویم؟ چه سیل طغیانی و شگفتی سر از درون من باز کرده است! نیندیشم! اما صدایی که هیچ‌گاه در سکوت این شب خاموش نمی‌شود! فریاد دردمند و ملتهب گیلگمش‌! قهرمان سومر ! ناله هایش را از فاصله‌ی پنج‌هزار سال می‌شنوم که در زیر این آسمان همچون خود او آواره می‌گردد و دست به در و دیوار این جهان تنگ می‌کشد تا روزنه‌ی پروازی بگشاید که دلش سخت گرفته است! شوق پرواز ... آرزوی فرار !

چه شور انگیز و خوب است سفر! گریز٬ پرواز ٬ چه خوب است نبودن !

و ناله‌ی گریه آلود شاعری در هفت هزار سال پیش که نامش را هیچ کس نمی‌داند اما گویی رفیق دیرین من است٬ بر ویرانه‌های معبد شهر لاگاش نشسته است٬ بت معبد او را نیز آشوریان ربوده اند و او تنها و دردمند می‌نالد و در مصیبت بتش که دور از شهر و معبد خویش مانده‌است شعر می‌سراید! چه کند ؟ مگر جز سرودن و جز شعر و جز قصه‌ی شوق یا حکایت درد کار دیگری هم می‌تواند کرد؟

-- گفتگوهای تنهایی٬ بخش دوم

پ.ن. هر کی تونست با این نوشته ها ارتباط برقرار کنه خیلی آدم باحالیه مثل خودم .

 

|+| نوشته شده توسط نویسنده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385 و ساعت 20:11 | 
دیدی بعضی وقتا بهت وحی میشه ؟ میفهمی یه چیزی رو ٬ میدونی قراره یه اتفاقی بیفته .
شاید یه چیزی قراره گم بشه٬ چیزی که قراره از دست بره  ....... ولی قبل از اینکه از دست بره
بهت وحی میشه٬ تو همه چیزو میدونی٬ ولی هیچ کاری نمیتونی بکنی٬ فقط باید منتظر باشی و ببینی.

.

.

میدونی شاید منم ......

|+| نوشته شده توسط نویسنده در یکشنبه بیستم فروردین 1385 و ساعت 18:18 | 
خب .ميشيني یه نفس عميق ميکشي٬ چون ميخواي شروع کني به نوشتن يه نوشتن طولاني
براي هميشه‌ت . مينويسي ... مينويسي ..... تموم ميشه.
نگاش ميکني٬ ميخونيش٬ پاکش ميکني٬ خودت رو پاک ميکني. حالا ديگه خودت نيستي
يکيه ديگه‌اي مهم نيست کي
خودت ديگه تموم شدي.
|+| نوشته شده توسط نویسنده در شنبه نوزدهم فروردین 1385 و ساعت 18:59 | 
زندگی یعنی یه چیزی بین مردن و زنده بودن ... همینه که هست ... گفته بودم که ٬ فکر کردن واسه سلامتی ضرر داره . فکر نمیکنیم و زندگی میکنیم . عاشق میشیم و فراموش میکنیم . مثل یه رویا زندگی میکنیم ٬ با یه رویا زندگی می‌کنیم ... یه روزم میمیریم. یه روز نزدیک ... یه روزم خبر مرگمون به هم میرسه . به همین سادگی . اصلاً چشمامونو میبندیم و فرار میکنیم - هرچی باشه باید زندگی کرد دیگه - یه چیزی بین مردن و زنده بودن . زندگی - فرار - با چشمهای بسته . ولی ... دیدی چشماتو که میبندی انگاری تازه چشماتو وا کردی ؟! دیدی خیلی وقتا چراغا رو که میبندی یه هو احساس میکنی دیگه هیچی نیست ٬ بعد کم کم همه چیو میبینی ... بالاخره که چی ؟ یا هست یا نیست .. درست مثل وقتی که چشاتو محکم به هم فشار میدی یه هو یه چیزی شبیه نور یا برق میدووه تو چشات ... چشمامونو میبندیم و از هم فرار میکنیم ولی چشماتو که میبندی تازه همه چیز برات روشن تر میشه ...
|+| نوشته شده توسط نویسنده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385 و ساعت 12:22 | 

من سیگار که می کشم.
تمام مسیری که دود رد میشه ازش، توی بدنم، توی ریه هام، حس میکنم، بعد از اینکه سیگارم تموم شد، همه ی اون مسیر پر میشه از یه درد عجیب که چنگ میزنه و چنگ میزنه و چنگ میزنه.
من سیگار که می کشم.
نفسم میگیره، انگار یکی با پنجه هاش داره گلومو فشار میده، درست زیر سیبک، با انگشتای یخزده ی دراز و کشیده من عاشقه سیگارم، اما نه برای تو، فقط برای خودم.
من دوست دارم که تو سیگار نکشی.
من دوست داشتم که اونروزی که تو دیگه سیگار نگرفتی توی دستت یه فندک زیپو بدم بهت، که ازون به بعد من سیگاری بشم و تو سیگارامو با فندکی که بهت جایزه داده بودم برام روشن کنی
تو هیچوقت سیگارتو ترک نکردی، بیشترش کردی، بیشترش کردی، بیشترش کردی
تو حالا یه فندک زیپو هم داری، نه اونی که من میخواستم بهت بدم، ولی یکی داری
من

.

هیچوقت نمیدم سیگارمو تو برام روشن کنی
تو
بسه دیگه. نقطه

|+| نوشته شده توسط نویسنده در پنجشنبه دهم فروردین 1385 و ساعت 12:0 | 

بعضي وقتا آدم دوست داشتناش رو بايد بچلونه ٬ خشک کنه ٬ بذاره يه گوشه‌ي تو يه صندوقچه تو قلبش ٬ قفلش کنه ٬ کليدش رو هم بندازه دور. يادش بره دور کجاست.
بعد همه‌ي سه نقطه‌ها رو پاک کنه ٬ به جاشون نقطه بذاره.
بعد ميشه يه آدم عاقل ٬ که ديوونه هم نيست.
بره دنبال سرنوشت خودش.
حالا سرنوشتش ميتونه هيچ ربطي هم به دوست داشتن نداشته باشه.

|+| نوشته شده توسط نویسنده در دوشنبه هفتم فروردین 1385 و ساعت 22:32 | 

            

Don't speak
I know just what you're saying
So please stop explaining
Don't tell me cause it hurts
Don't speak
I know what you're thinking
I don't need your reasons
Don't tell me cause it hurts

ميدوني ٬ بعضي وقتا من فکر مي‌کنم. فکر که نه  حس مي‌کنم.که دارم ميميرم
هنوز زندما٬  ولي فکرشو بکن يه بار ديگه حس کنم که دارم ميميرم
بعد به خودم بگم اينم از همون حس الکياست که هميشه هست
بعدش واقعاً الکي بميرم .

همين.

|+| نوشته شده توسط نویسنده در یکشنبه ششم فروردین 1385 و ساعت 11:3 | 
دقت کردی٬ وقتی داری چرت و پرت میگی چجوری همه تحویلت میگیرنو لاو برات میترکونن. ولی همینکه میای 2 کلوم حرف حساب میزنی هیچکس تحویلت نمیگیره  ....... ندیدی؟!
مگه وبلاگ منو نمیخونی؟

پ.ن: خوب الانم به قول شاعر ...... پر از حرفم و خاموش ٬ با یه قصه فراموش.

|+| نوشته شده توسط نویسنده در جمعه چهارم فروردین 1385 و ساعت 15:16 | 
غریبه بود. وقتی بهم گفت تو تهت یه بچه‌ست ٬ همون لحظه‌ی اول فهمیدم منظورش چی بود ٬ ولی خودم رو زدم به اون راه . به روی خودم نیاوردم. گفتم آره ٬ میدونم من خیلی کوچولو‌ام ... نمیدونم فهمید یا نه ٬ ولی اصرار کرد ... گفت بچه‌گی نیست .. پاکی بچه‌گیه .. گفتم خب حالا هر چی باشه ... کوتاه اومد . میدونی ؟ این کودکی که اون ته نشسته و با همه کم بودنش ٬ همه‌ی بودن آدم رو کنترل میکنه ٬ آخرین چیزیه که واقعیه . همون تیکه‌ایه که بزرگ نمیشه ٬ همون تیکه ایه که تو تمام این هر روز دوباره زاده‌شدنا نو میشه و عوض نمیشه . قشنگ‌ترین صفتی که میشناسم همین صفت کودکانه‌ست . نمیدونم چرا از بچه‌ها بدم میاد ٬ دروغ چرا ٬ میترسم . دوست ندارم طرف حسابم باشن ٬ من معنی پاکی رو میفهمم ٬ دوست دارم باهاش درگیر بشم ٬ ترجیح میدم خودم رو نفی کنم ٬ سعی کنم عوضی باشم ٬ سعی کنم عوض شم . ترجیح میدم شبا به جای اینکه خودم باشم بخوابم و روزا که وقت ندارم خودم باشم برم سر کار ... ترجیح میدم از خودم قایم شم ... ولی هر کاری کنم ٬ دارم میبینم ٬ میفهمم ... مزخرف میگم ٬ من هیچ‌وقت نمیفهمم ٬ فقط حس میکنم که هر روز من دارم عوض میشم ٬ هر دفعه من یه نفر جدیدم ٬ که تهش اون کودک لعنتی هنوز زنده‌ست و ثابته و زیر همه‌ی کثافتا و فلسفه‌ها و هزار تا احساسات متضاد و متناقض قایم شده و سرد و ساکت نشسته و منو نگاه میکنه طوریکه سنگینی نگاهش همیشه سر بزنگاه نگهت میداره.
گاهی احساس میکنم کودکم خسته‌ست ... گاهی احساس میکنم خشمگینه ٬ گاهی احساس میکنم کودکم گم شده ٬ نیست ... ولی هست . شاید برای عوض شدن باید اول از اون شروع کنم . فقط شاید !
|+| نوشته شده توسط نویسنده در چهارشنبه دوم فروردین 1385 و ساعت 12:3 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar