تبليغاتX
آخرین حرفهای یک بازنده
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
اینو مینویسم تا ثبت بشه
 احساس می‌کنم هر روز که میگذره یه آدم جدید تو من زاده میشه ٬ هر روز من یه نفر جدیدم ... مهم نیست خوب‌تر یا بدتر ٬ مهم نیست قشنگ‌تر یا زشت تر .. چون خوبی و بدی و زشتی و پاکی و اینا اصلاً به نظرم معنی ندارن . مهم اینه که جدیدتر .. مهم اینه که شاید (فقط شاید) این معنیِ هنوز زنده بودنه. همه‌ی این اتفاقا ٬ همه‌ی این دیدنا و دیده شدنا و شنیدنا و شنیده شدنا و نگفتنا و شنفته نشدنا ... همه‌ی این آدمایی که هر روز یه رنگ برات عوض میکنن ٬ همه‌ی این دروغ شنیدنا و دروغ دیدنا و از دست دادنا و به دست اومدنا .. همه‌ی این هر روزها و هر لحظه‌ هام ... همه‌ی این منتظر بودنا و منتظر موندنا ... همه‌ی این تو گذشته و آینده وول خوردنا ٬ همه‌ی این تو لحظه‌ها گیر کردنا ٬ همه‌ی این خشما و گریه‌ها و شکستنا و تنهائیا ٬ همه‌ی این محکم واستادنا و بیرحم موندنا ... همه و همه و همه آخرش فقط اینو به من ثابت میکنه که من هنوز دارم حرکت میکنم . هنوز به گل نشستم ٬ هنوز واسه خودم حداقل تکراری نشدم ٬ هنوز اونقدر قابل پیش‌بینی نیستم که از خودم خسته بشم ٬ هنوز میتونم ادامه بدم حتی اگه همه‌ی ادامه دادنم رو به عقب باشه ٬ حتی اگه همه‌ی آینده‌م حسرت خوردن باشه ٬ حتی اگه هر چی ...                                                                                                                   خلاصه اینکه میخوام ادامه بدم. تا تهش. 

 پ.ن: عید همتون مبارکو .... از این حرفا  این روزا هر جا برین از این تیکه میکه های ادبی زیاد میشنوید. ماکه از این جمله ها زیاد بلد نیستیم  . ولی امیدوارم سال خوب و خوشی داشته باشین.

|+| نوشته شده توسط نویسنده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384 و ساعت 10:53 | 
باز هم قلیون  ... باز هم خماری٬توهم٬فضا  ... باز هم دوستان ... باز هم درد شیرین کتک هایی که من خوردم که خدا لعنتتون کنه ... باز هم نگاه هایی که یک دنیا معنی میدادند ... باز هم خنده های پنهان و آرام ...

و باز هم ترس ... و باز هم حسرت ... و باز هم هراس از ... ولییییییییییییییی

این نیز بگذرد ...

 

پ.ن: فکر کنم دیگه این هفته شورش رو در آوردم با این همه قلیون کشیدنم ... اینم آخر عاقبتش ... اگه دیشب پیام نبود کی میخواست رانندگی کنه ؟‌ مَن ؟!!

 

|+| نوشته شده توسط نویسنده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384 و ساعت 21:20 | 
خيلي مونده تا تولدم ( ۲۶ فروردین ). هممممم ٬هيچ چيز خاصي هم نيست٬ولي دوست دارم برسم به همون نقطه اي که ازش شروع شدم خوب٬ دور دايره بارچندمه؟
بچرخ بچرخ تا؟
بچرخيییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییم.
|+| نوشته شده توسط نویسنده در جمعه بیست و ششم اسفند 1384 و ساعت 20:59 | 
 اينکه فاصله‌ي بين عشق و نفرت خيلي کمه دروغه. اصلاً با هم فاصله‌اي ندارن. فقط تو نميدوني تو کدومشون داري دست و پا ميزني.
|+| نوشته شده توسط نویسنده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384 و ساعت 18:24 | 
هيچ کس به خوبي اون منو نميشناخت
خود منو ، خود واقعيم رو . که الکي قشنگ نبود. که الکي پررنگ نبود ، خود خوبمو ، خود تلخمو . منو دوست داشت. هموني که بودم ٬ خيليام رو هم نديده بود ٬ ولي منو ديده بود ٬ منو دوست داشت. آروم بود. واقعي بود.
من ٬ منم خود اونو ميشناختم. ميدونستم کيه. ميدونستم خودش چيه ، خودش رو دوست داشتم. خود واقعيش رو. حتي تو روياهام واقعي بود. خودش بود. دلم ميخواست دوباره عاشق بشه. دلم ميخواست دوباره عاشق شدنش رو ببينم. دلم ميخواست عاشق من بشه . فکر کنم اونجوري بيشتر دوسش داشتم.
قصه‌ي ما به سر رسيد ...
نرسيد ٬
رسيد ...
نرسيد ٬
رسيد ...
نرسيد ....
نرسيد
يه هو رسيد.
|+| نوشته شده توسط نویسنده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384 و ساعت 14:46 | 
به نظر من پائولو کوئيلو قشنگ مينوسه به شرطي که من يه يه آمريکايي عرفان نشنيده ي عارف نديده باشم و هيچ بويي از فرهنگ و ادبيات شرق نبرده باشم !!
ولي حالا که من اينجوري نيستم ٬ پس از پائولو کوئيلو اصلاْ هم خوشم نمياد چون فکر ميکنم تو کتاباش و با ادبياتش داره عرفان پاپ عرضه ميکنه !! البته من آدم خودخواهي نيستم و به هر کسي حق ميدم از اينجور کتابا و اين جور ادبيات و اين مدل نوشته خوشش بياد کما اينکه خودم هم از خوندن کتاباش سرگرم ميشم - کما اينکه کم ازش نخوندم - ولي ديگه فَنِش نيستم !! اگه بخوام کتاب بخونم ترجيح ميدم يا عرفان شرقي بخونم يا رمان درست حسابي مثلاْ از هرمان هسه يا رومن رولان يا خود سرورم نيکوس کازانتاکيس !!

پ.ن. اونايي که نمدونن بدونن که آقاي کوئيلو شاگرد حضرت کازانتاکيس بودند که حالا دم در آوردن٬ پس دیگه زر زر نکنین .

پ.ن.۲. نمدونم چرا من امسال زیاد شوق سال نورو ندارم؟!!!

|+| نوشته شده توسط نویسنده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 و ساعت 12:49 | 
قصه بگم براتون؟ اوکی .

یکی بود.. یکی نبود... یه روز تو یه مزرعه خیلی بزرگ ذرت یه مترسک مثل صلیب بود که تمام تنش پر از کاه بود.. کار این مترسکه این بود که از صبح تا شب تو مزرعه وای میستاد که کلاغها نیان سراغ بلالها..
کلاغها هم روی تیر چراغ برق بقل مزرعه می شستن و به ذرتها نگاه می کردن... ولی خب می ترسیدن که برن سراغ ذرتها..آخه مترسکه اونجا بود... یه روز یه کلاغه روی تیر چراق نشسته بود و داشت به مترسکه نگاه می کرد... اون وقت دید که مترسکه داره می خنده... برگشت گفت چیه الکی می خندی.. داری به این می خندی که ما نمی تونیم بیایم ذرتها رو بخوریم...؟ ولی مترسکه فقط خندید... کلاغه گفت ااا.. نخند دیگه.... مترسکه بازم خندید... کلاغه گفت نکنه می خوای با من دوست باشی؟
مترسکه دوباره خندید... کلاغه گفت آره؟ می خوای دوست باشیم؟ مترسکه این دفه کله شو اینجوری اورد پایین و گفت اوهوم... کلاغه گفت چه جوری؟ مترسکه گفت بیا بشین رو شونه من...
اون وقت کلاغه اومد و نشست رو شونه مترسکه... بعدش گفت یعنی می ذاری از ذرتها بخورم؟
مترسکه گفت آره .. با هم دوستیم دیگه... کلاغه هم خندید... رفت و نشست و شروع کرد به خوردن بلالها...
بعدم پرید و رفت تا به بقیه کلاغها هم بگه... بقیه کلاغها گفتن که حتما نقشه ای تو کار بوده و حتما این یه دامه و حاضر نشدن بیان.
اون وقت کلاغه رفت پیش مترسکه و بهش گفت که بقیه باور نمی کنن تو می خوای با ما دوست باشی..
مترسکه گفت خوب کاری نداره.. تو همه رو صدا کن... بعد جلوشون با نوکت یه کاه از تو قلب من در بیار اون وقت بقیه می بینن که من کاری ندارم و باور می کنن...
کلاغه هم همین کارو کرد...
بقیه کلاغها هم که دیدن وقتی کلاغه توقلب مترسک نوک می زنه و اون فقط می خنده بال زدن و اومدن پایین و شروغ کردن به خوردن ذرتها... بعدم هر کدوم رفتن هی به قلب مترسکه نوک زدن و کاه هاشو کشیدن بیرون... مترسکه لبخند می زد...
اون وقت یکی از کلاغها که رفت نوک بزنه دید قلب مترسکه تموم شده...
کلاغها ناراحت شدن... فکر کردن که چه جوری می تونن جلوی یکی که قلبشو درآوردن و لبخند می زنه بشینن و همه ذرتها رو بخورن؟ اون وقت همه با هم حمله کردن به چشای مترسک که کور شه و دیگه چیزی نبینه... چشمای مترسک رو در آوردن ... مترسک مزرعه ی ما دیگه چشم نداشت ...
ولی هنوز میخندید .. از مترسک قصه ی ما یه لبخند باقی موند فقط یه لبخند ... بعدم کلاغا همه ذرتها رو خوردن و رفتن سراغ یه مزرعه دیگه... اون وقت تو یه مزرعه خالی یه مترسک موند که نه قلب داشت نه چشم.... و میخندید ...  فکر کنم قصه ما به سر رسید... کلاغه هم ...
کلاغه هم داره می ره سراغ یه مزرعه دیگه...
و مترسکه قصه ما ... داره میخنده هنوز ...
.

.

اگه گفتین مترسکه چرا میخندید؟

|+| نوشته شده توسط نویسنده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384 و ساعت 11:31 | 
- دو جا احساس راحتي مفرط ميکنم : 1- دسشويي خونه خودمون . 2- پشت کامپيوتر خودم

امشب بعد از عمري  زديم تو خط هايده ٬ شديم اِند جوات !!‌ مثل اين راننده کاميونا و راننده اُتوبوسا !! آي شبنم کجايي که يادش بخير !! يادم نميره که جه نوستالژيک هوس ميکرديم بزرگ شيم بشيم راننده اتوبوس - قام قام !! يادته نه ؟!! من که يادم نرفته هنوز 

ولي خدا وکيلي بعضي وقتا کاميونا يه چيزايي پشتشون مينويسن که آدم کم مياره ٬ مثل همين:


هميشه محکوم ٬ هميشه بيگناه

 

--------------------------------------------------------------------------------


آخ که اگه من الان تو کاميون بودم - آخه هايده پشت کيبورد مثل تو جاده پشت رل کاميون حال نمده که:

شب٬ شب٬ شب که نذاشتي خواب نذاشتي برام
روز٬ روز٬ روز که نذاشتي تاب نذاشتي برام

|+| نوشته شده توسط نویسنده در شنبه بیستم اسفند 1384 و ساعت 20:31 | 
دیدی اولش یه ایمیل با اندازه ی معمولی میزنه ٬ بعدش تو با یه ایمیل یه کم گنده تر جوابشو میدی ٬ بعد اون باز یه ایمیل یه کمی از مال تو هم گنده تر میزنه ٬ بعد تو یه ایمیل خیلی گنده تر از قبل میزنی تو جوابش . بعد همینجوری یواش یواش هی این ایمیل ها گنده تر و گنده تر میشه، تا اینکه یه قد خیلی خیلی بزرگ میشه دیگه
الآن تو نقطه ی اوجید ! حالا ازین به بعد هی کم کم قد ایمیله آب میره، کوچیک و کوچیک و کوچیکتر میشه ٬ اونقده کوچیک که حتی ازون ایمیله معمولیه اول هم کوچیکتر میشه قدش . آخرش دیگه اصلا یه جایی اون وسطها قطع میشه !

همین دیگه . میخواستم سیکل نامه نگاری را توضیح بدم براتون

|+| نوشته شده توسط نویسنده در شنبه سیزدهم اسفند 1384 و ساعت 14:8 | 
يکي بود که عاشق اين بود که با خودنويس جوهر سياه روي کاغذ کاهي نازک بنويسه، گوشه ي صفحه هاي اين مجله روشنفکريا، درست روز اولي که مي خريدشون، که اينجوري جوهرش پخش بشه و پخش بشه و پخش بشه، بعد اون کيف کنه و کيف کنه و کيف کنه، يه زماني با اين بشر رفيق بوديم، خوب بچه اي بود، همه ش يه نقطه بود که هي بزرگتر و بزرگتر و بزرگتر ميشد، اونقدر بزرگ که همه ي نقطه هاي دنيا را توي خودش غرق کنه، بعدش؟ اووم، يه روزي گم شد، نميدونم چي شد، ديگه نيست.
                                                                                                                                          من همينجوري که دارم پست ميزنم موازي باهاش دارم آلوچه هم ميخورم، بعد آلوچه ش خيلي خوشمزه ست براي همين من دارم خيلي مي خورم، بزارين به حساب بي جنبه بازي و اين حرفا. بعد جونم براتون بگه که بععععععله من وقتايي که با خودم حرف ميزنم ايده مياد تو ذهنم که اينجا چي بنويسم، الآن يه چندوقتيه که با خودم حرف نزدم، در نتيجه خيلي ازون ايده هارو ندارم که چي چي بنويسم، يعني ايده دارما، ولي اوناييش که به درد شماها ميخوره مال وقتيه که دارم با خودم حرف ميزنم، اونم آنلاين!
يه نکته ديگه که الان يادم افتاد بگم  آدم وقتي اسباب کشي ميکنه توي کمدش يه هو چند تا شمع سبز ميبينه که رنگشون گرفته . سبزن ، ولي سبز روشن نيستن ، يه جور سبز لجني . آدم يه هو ياد اون کتابه و اون فيلمه و اون آدمه ميفته: ميعاد در لجن. آدم غمگين ميشه آدم گريه ش ميگيره. آدم دلش ميره يه جاي دور . آدم از خودش بدش مياد . ولي با همه ي اينا به نظرم بهتره آدم هر روز اسباب کشي کنه . هر شب . هميشه . من هنوزم شمع هام رو دوست دارم . خيلي . زياد ولي تلخ. بعضي دوست داشتنا شيرينن مثل دوست داشتن بوس کردن يه بچه ي شيرين و ناز ! يه سري دوست داشتنا ترشن مثل دوست داشتن بعضي رابطه ها  بعضي آدما مثل دوست داشتن آلوچه که ترشه ولي آدم دوست داره  ... يه سري از دوست داشتنا هم تلخن . مثل ...

|+| نوشته شده توسط نویسنده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384 و ساعت 14:59 | 
من همونقدی که ازین آقای حکایتی من خوشم میومد، از آلیس در سرزمین عجایب بدم میومد، اگه یکمی چاخان های این قصه را کمتر میکردن خیلی هیجانش بیشتر میشد، اگه یه آدمه همه ش تو خیال و رویایی از یه قصه الکی این مدلی خوشش نمیاد من نمی فهمم چیجوری این همه آدمای اصلا همیشه تو واقعیت و اینا اینقدر این قصه را دوست دارن، شاید میخوان کمبود رویاشون را با اون ارضا کنند، هوووووووم.
راستی هووووم با هوممممممم خیلی فرق داره ها
هوووووم توش درده، یه درد سرد و تیز.
من الآن سیگار میخوام
اونمدلی که دودش رو بکشم پایین
سرم گیج بره

|+| نوشته شده توسط نویسنده در چهارشنبه دهم اسفند 1384 و ساعت 11:26 | 
من بچه بودم، بعد به مامانم میگفتم خدا کجاست، بعد مامانم میگفت خدا همه جا هست ، بعد من میگفتم همه جای همه جا؟ بعد مامانم میگفت اره، همه جای همه جا، بعدش من میگفتم اینجا که نیست ولی، بعدش مامانم میگفت اینجا هم هست ولی چون خدا رنگ نداره عین هوا هیچکسی نمیتونه ببیندش، همینجوری گذشت و گذشت تا من یکمی بزرگ شدم و رفتم کلاس اول دبستان، بعدش یه مدرسه ای هم منو اسم نوشته بودن که مذهبیه خفن بود، بعدش من هنوزم اونموقعا فک می کردم که خدا همه جا هستش دیگه، اونوقتش یه روزی دستمو مشت کردم، بعدش به بغل دستیم گفتم نیگا کن خدا را من گرفتم تو دستم، الان خدا تو دستمه، تازه اونموقع فک می کردم که همه ی خدا را هم گرفتم تو دستم، اگه یکمی فک میکردم میفهمیدم که این فقط میتونه یه ذره ش باشه، ولی خلاصه اونموقع فک کردم که این همه ی خداست، همه ی خدا هم تو دست من اسیره، تقصیز من چی بود خوب، گفته بودن خدا همه جا هست، پس توی مشت منم بود دیگه، بعدش اون بچه ننره رفته بود به معلمه گفته بود این میگه خدا را گرفتم تو مشتم! بعدش معلم ننره هم رفته بود به مامانه گفته بود، بعدش مامانه هم اومده بود منو دعوا کرده بود، منم که مظلوم، دهنم وا نشده بود بگم کخ خوب خودت گفتی خدا همه جا هستش دیگه، به من چه، هوووم، میدونی الآن بزرگ شدیم، میدونیم که خداهه تو مشت من جا نمیشه، ولی من اون خدایی را دوست داشتم که تو مشتم جا میشد، همه جا با خودم می بردمش، و همه کار برام میکرد.
|+| نوشته شده توسط نویسنده در سه شنبه نهم اسفند 1384 و ساعت 13:59 | 
يه روزي يه آقايي بود، جلوي يه ساختموني كه پله‌هاي زياد داشت ٬ هموني كه طبقه‌هاي بالاش يه پنجره بود و پشت پنجرهه هميشه من فكر ميكردم يكي وايستاده. بعد او آقاهه هميشه پوستر مي‌فروخت، از اون پوسترها كه هيشكي دوست نداره ٬ از اونا كه عكسه آبشار داره، يا عكس يه بچه توپول كه اشكش افتاده رو لپش بعد، هيشكي هم هيچوقته هيچوقت ازش پوستر نمي‌خريد ! آخه كي از يه آقايي توي يه خيابونه پرت، جلوي ساختموني كه پله‌هاي زياد داره، پوستري كه عكس آبشار داره مي‌خره؟!

بعد ديگه اون آقاهه يه‌دفه دیگه نبود، من دلم تنگ شده براش ...

|+| نوشته شده توسط نویسنده در دوشنبه هشتم اسفند 1384 و ساعت 12:12 | 
شب
از ارواح ِ سکوت سرشار است ...
ريشه ها از فرياد
و رقص ها از خستگي ...
|+| نوشته شده توسط نویسنده در یکشنبه هفتم اسفند 1384 و ساعت 21:58 | 
مرگ ٬ تموم شدنه ٬ و اگه واقعاً تموم شدن باشه خيلي چيز خوبيه . ولي يه جور مرگ هم هست که فراموش شدنه .. و يه جورشم هست که فراموش کردنه . نميدونم شايد همه‌ي اينا يه جور تموم شدنه ٬ ولي هي چي هست اينا ديگه اصلاً چيز خوبي نيستن .. بدن ٬ خيلي بد . ولي کاريشون نميشه کرد ٬ درست مثل خود مرگ ميمونن ٬ يه هو سراغ آدم ميان در حاليکه اصلاً فکرشو نميکردي و انتظارش رو نداشتي . مرگ چيز عجيبيه ٬ خيلي ...

|+| نوشته شده توسط نویسنده در شنبه ششم اسفند 1384 و ساعت 10:4 | 
الان من کلي وبلاگ ميخوام بنويسم ولي دود جلو چشمام رو گرفته نميبينم و نميتونم چيزي بنويسم باشه تا بعد پس. ولي چيزايي که ميخواستم بگم خيلي باحال بودن.(همممممم خودتحويلگيري ناپنهان !!)
|+| نوشته شده توسط نویسنده در جمعه پنجم اسفند 1384 و ساعت 20:51 | 
يه اتاقه بزرگه با يه پنجره ي بزرگ بدون پرده٬تو پشت پنجره نشستي و داري از توي اتاقت بيرونو نگاه مي کني
بيرون برف مياد٬يه برف تند، با دونه هاي ريز، نرمه نرم تو توي اتاق شومينه روشن کردي، شومينه ي گازي نه ها، شومينه ي چوب سوز، يه دونه ميوه ي کاج هم انداختي تو شومينه، الآن يعني اتاقت پر شده از گرما و بوهاي خوب خوب.اتاق تاريکه، چراغ خاموشه، فقط نور آتيش توي شومينه هست٬تو بيرونو نگاه مي کني بيرون شبه، تاريکه، سياهه.
برف مياد،برفه سفيد٬روي زمين جاي هيچ رد پايي نيست، يه برفه يکدست و صاف٬بعد يهويي يه دختري را مي بيني که هي ميره از توي جنگل، چوب جمع مي کنه و مياره مي ريزه جلوي پنجره ي تو چند بار رفت و اومد؟ خيلي بار، نه؟بعد وقتي که يه کُپه بزرگ چوب جمع شد اون وسط، آتيششون زد وقتي که آتيشش گرفت و شعله ور شد تو تونستي صورتشو ببيني، آخه تا قبلش به خاطره تاريکيه هوا که نميتونستي چيزي ببيني، فقط همينقدي ميفهميدي که اين يه دختره، همين.
الآن دختره نشسته روي زمين منتظره که همه هيزماش گُر بگيرند. صورتش رو به توئه، از پشت شعله هاي آتيش خيلي قشنگه صورتش، نه؟ بعد که همه ي چوبا شعله ور شدند دختره بلند شد.ديدي روي شونه هاشو؟ ديدي دو تا بالشو؟اينکه دختر معمولي نيست، اين يه پريه آسمونيه.پري آسموني چيه؟
اوووووومم، پري آسموني يه چيزيه عين پري دريايي، با اين تفاوت که مادرش ققنوس بوده و پدرش آدميزاد، حالا يه روزي قصه شو کامل برات ميگم، خوب؟
بعد اين دختره ميره وايمسته وسط آتيش ديدي هيزما موقعه سوختن چه صدايي ميدن؟ ترق...توروق...جيليز...بنگ...پااااق... هر چي تندتر بسوزن صداشون بيشتره دختره دستاشو ميگيره به هوا ٬پا ميکوبه٬تندتر پا ميکوبه. صداي آتيش بلندتر ميشه، سريعتر ميشه دختره با آهنگه سوختنه هيزما همون وسط ميرقصه٬دختره دستاشو بلند کرده رو به آسمون و داره دور خودش وسط آتيش با صداي سوختن تيکه هاي چوب ميچرخه و ميرقصه دختره چشماش بسته ست نمي بينه تو را که داري از پشت پنجره نگاهش مي کني که دختره همينجوري که داره ميرقصه، همينجوري که داره تندتر و تندتر پا ميکوبه که صداي سوختن تندتر و تندتر بياد، همونج.ري که تندتر و تندتر ميرقصه، يواش يواش بالهاشو باز ميکنه، در راستاي دو تا دستش، رو به آسمون٬دختره بالهاش بازه٬دختره پرهاش ميسوزه
دختره با دو تا بال شعله ور پر ميکشه تو آسمون دختره ميره بالاي بالا. يه نقطه ي روشن نوراني همه فک مي کنن که اين خورشيده الآن توي آسمون، همه فک مي کنن که صبح شده، از خواب پاميشن و ميرن بيرون،ميرن سر کارشون.دختره کم کم تو آسمون ميسوزه و تموم ميشه وقتي که دختره تموم شد دوباره شب ميشه تا اينکه دوباره يه پري آسمونيه ديگه پيدا شه که بياد وسط آتيش با آهنگه شعله ها برقصه و بسوزه و پر بکشه تو آسمون.
که کم کم بسوزه و نورش تموم شه و دوباره شب شه
اين يه دور گردشه، ميدوني؟ همه فک مي کنن که خورشيد يه کره گرده?ولي تو ميدوني که خورشيد يه دختره،يه پري که دو تا بالش آتيش گرفته اين يه رازه
پيش خودت نگهش ميداري، مگه نه؟
ميدوني؟ هر شب يه پري آسموني ميره خودشو ميسوزونه، که به اون خدايي که توي آسمونه، به اون خدايي که همه ي دنيا رو تو تاريکيه شب آفريده، به اون خدايي که همه جا را سرد و سياه درست کرده، نشون بده که اون، يه پريه کوچولو، ميتونه روشني بسازه، ميتونه نور بسازه، ميتونه گرما بسازه، ميتوني قويتر از اون خدايي کنه، حتي براي چند ساعت، حتي براي يک روز
ميدوني؟ هر پري آسموني ئي، يه روزي ميسوزه.
|+| نوشته شده توسط نویسنده در پنجشنبه چهارم اسفند 1384 و ساعت 20:43 | 
همه رو ميذارم کنار
فقط يه نفر
ميخوام فقط واسه يه نفر باشم
ميخوام يه نفر رو بدزدم
واسه خودم
بشم واسه خودش

کوش؟

|+| نوشته شده توسط نویسنده در پنجشنبه چهارم اسفند 1384 و ساعت 10:1 | 
میخاره
میخاره
میخاره
میخارونیش بعد دوباره بیشتر میخاره٬بازم بیشتر میخارونی حالا دیگه خیلی خیلی بیشتر میخاره
حالا بازم بیشتر و بیشتر. هر بارم که میخارونیش یه لایه ی نازک از پوستت کنده میشه دیگه ...
حالا قلبت میخاره الآن بعد هی میخارونیش و هی بیشتر میخارونیش و هی محکمتر میخارونیش
هی یه لایه از پوستش کم میشه و یه لایه ی کلفت تر از پوستش کم میشه و یه لایه‌ی دیگه ...
تو٬همینجوری داری میخارونی پوستت تموم میشه و میرسی به گوشت
گوشتت تموم میشه و میرسی به استخونای قفسه ی سینه
استخونا تموم میشه و میرسی به قلب ...
قلبه داره میگه تاپ تاپ .. تاپ تاپ ... یعنی منو نخارونی ها منو تموم نکنی یه وقتی ٬ من که گناه دارم که ... هووووم ٬ قلبه تموم میشه و میرسی به استخون ...
استخون ... سنگ میشی .
میدونی ؟ استخونای آدم آخرین چیزین که میپوسن . ولی اونا هم بالاخره میپوسن ... و تموم میشن .
|+| نوشته شده توسط نویسنده در سه شنبه دوم اسفند 1384 و ساعت 17:41 | 
 من یه خیابون میخوام
که کفش خاک و سنگریزه باشه، اون مدلی که موقعه راه رفتن زیر کفشات قرچ قرچ صدا بده دو طرف خیابونه پر از درختای بلند باشه، اونقدر بلند که ستیه کنند همه ی راهو خیابونه باید هیچوقت تموم نشه، هر جقدرم من توش برم جلو بازم به تهش نرسم، باید تهش توی ابرا گم شده باشه
قبل از اینکه من شروع کنم به راه رفتن یه بارونی هم اومده باشه و زودی قطع شده باشه، فقط در این حد که بوی خاک بلند بشه، یه کمی فقط، که زمین هم گل نشده باشه
موقعه راه رفتنه من نباید بارون بیاد ها
من تنها دارم راه میرم، تنهای تنها
هیچ جا را هم نگاه نمی کنم موقعه راه رفتنم، دارم تو خودم فکر می کنم
هوا یکمی خنک شده، یکمب فقط ها نه بیشتر، اونقدر باید خنک باشه که من یه کت نازک کلاهدار تنم کرده باشم و دستامم این مدلی کرده باشم توی این جیبی که جلوشه، درست کنار زیپ، یکی سمت زاست جیب و یکی هم سمت چپش، کلاهه هم افتاده پشتم سرم نذاشتمش
من فقط راه میرم٬ خیلی راه میرم٬ خیلی زیاد اونقدر که خیلی خسته بشم
وسط راه، روی زمین، توی خاک و برگ دراز بکشم و خوابم بره
بعد پاییز بشه و برگا دونه دونه از درختای بالای سرم بیافتن روی من
بعد من زیر یه لایه ی کلفت از برگ گم میشم
همین ٬ تمام.

|+| نوشته شده توسط نویسنده در دوشنبه یکم اسفند 1384 و ساعت 10:41 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar