| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
ديدي که ميگن هر کي يه نيمه ي گمشده داره که بايد بگرده و بگرده و اونقدر بازم بگرده تا اينکه يه روزي يه جايي يه گوشه ي يه دنيايي پيداش کنه؟ ديدي ديگه حتما
ديدي آخر سفيد برفي که، دواي اون سيب زهرآلودي که گير کرده بود توي گلوي اون دختره first kiss of love بود؟ اينم حتما ديدي ديگه؟ حالا ببين ميدوني من اگه خدا بودم چيکار مي کردم؟ اول يه آدم مي ساختمش و بعدش دو نيمه ش مي کردم، يه نيمه دختره ست و يه نيمه پسره ديگه، خوب؟ حالا به صورت اتفاقي و رندوم يکي از نيمه ها رو ميفرستادم زمين که اونجا به دنيا بياد و رشد کنه و بزرگ بشه. اونيکي نيمه رو هم مي بردمش به يه سني، مثلا بيست و سه سال، اونموقع فريزش مي کردم و توي همون سن نگهش ميداشتم. بعد وقتي اون نيمه آدمي که روي زمينه حس کرد که دلش ميخواد عاشق بشه و نيمه ي گمشده ش را پيدا کنه اين نيمه فريز شده هه را ميفرستادمش تو خونه ش . بعد با فرست کيس آو لاوه اون آدمه اين يکي آدمه زنده ميشد و به خوبي و خوشي با هم زندگي مي کنند ازون به بعد براي هميشه. اينجوري حسنش اينه که همه مطمئن ميشن که اون آدمشون واقعا نيمه ي گمشده ي خودشونه، انقدر هم مجبور نبودند که بگردند و پيدا نکنند و خسته بشن، يا بگردند و يه آدمه عوضي را پيدا کنند و خسته تر بشن. يه حسن ديگه ش هم اون فرست کيس آو لاوشه ديگه. فقط حيف که من خدا نيستم، من منم، خدا هم يکي ديگه ست. |+| نوشته شده توسط نویسنده در شنبه بیست و نهم بهمن 1384 و ساعت 17:23 |
يه آدمي بود که زنده بود ولي الآن مرده منم نمي شناختمش تازه هنوزم نمي شناسمش .ولي يه آدمي هست که ميشناسمش خيلي و منو ميپرستيد و هنوزم
دارن اذيتش ميکنن داره سختي ميکشه و درد حتي داره ميميره به همين راحتي و به من نميگه ولي من ميدونم من همه چيو ميدونم . |+| نوشته شده توسط نویسنده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 و ساعت 21:42 |
من ميخوام بزنمت، خوب؟ من بايد بزنمت، بازم خوب؟ ولي اگه تو توي چشماي من نگاه کني همينجوري که من نميتونم بزنمت که آخه ببين تو زمينو نگاه مي کني تو ميري ميشيني اون گوشه، هيچي هم نميگي، منو هم نگاه نمي کني، اگه هم داري گريه مي کني بايد بي صدا گريه کني، صورتتو هم يه جوري بگيري که من اشکاتو نبينم، وگرنه که من نميتونم بزنمت که ٬ حالا من ميزنمت٬ همونجوري هم که دارم ميزنم آروم آروم گريه مي کنم تو هم داري آروم آروم گريه مي کني٬ حالا من محکمتر ميزنم
تو توي خودت جمع ميشي، مچاله ميشي، خيلي محکم زدم، نه؟ حالا من با صدا گريه مي کنم حالا تو داري مي لرزي ٬ ميشنوي صداي هق هقمونو که با هم قاطي شدي حالا تو يه دفه از جات بلند ميشي ٬ قدت از من خيلي بلندتره، من فک مي کنم که تو هم ميخواي منو بزني، ولي اگه منو بزني که من ميشکنم که، آخه تو خيلي زورت زياده ٬تو چشمات نگاه مي کنم ٬خيسه خيسه ٬خوشگل شدي ها کره خر ٬چشماي منم خيسه يعني؟ منم خوشگل شدم يعني؟ آخه داري يه جوري نيگام مي کني تو بغلم کردي؟ تو جدي جدي بغلم کردي، آره؟ حالا تو بغل هم گريه مي کنيم، توي شونه هاي هم بلند بلنـــــــــــــــــــــــد بلنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد بلنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد بازم بلندتر مي لرزيم توي بغل هم تنگه تنگ ٬ من ديگه نميزنمت قول ميدم ٬باور کن |+| نوشته شده توسط نویسنده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384 و ساعت 17:51 |
خواب میبینی یه خواب شفاف که توش میخندی بعد همین که داری میخندی یه هو میفهمی که نه باید گریه کنی یه هو میفهمی همه چیو همه چیو بعد میشنی همونجا رو زمین کنار پله ها گریه میکنی
گریه میکنی خیلی اصلن گریه میکنی بعد بیدار میشی منگی میلرزی فکر میکنی به خوابی که دیدی خیسی نکنه خواب بد دیدی ؟ بهش فکر میکنی یه هو میفهمی که نه خواب نبوده واقعی بوده خیلی واقعی خیلی خواب نبوده واقعی بوده خیلی خیلی میدونی ؟ اتاق تاریکه ساکته خاموشه سرده خیلی خیلی خیلی |+| نوشته شده توسط نویسنده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 و ساعت 13:15 |
من مي ترسم. ته دل من خاليه. دنياي دور من سياهه. من ديوونه م. من چن ديوونه م خيلي کارها ميتونم بکنم. من چون ديوونه م راحت ضربه مي خورم. من چون ديوونه ي خوبيم به کسي ضربه نمي زنم ولي که. من حس مي کنم که بايد همه چي را به هم بزنم. من حس مي کنم که بزها درست زندگي مي کنند، صبح ها ميروند از آغل بيرون، چرا مي کنند، عصرها بر ميگردند به آغل، مي خوابند، همين. زندگيه بزها را بايد سرمشق خود قرار دهيم، ما بايد صبح ها به دانشگاه يا سر کار خود برويم، بعد از تمام شدن کارمان يک راست سرمان را بيندازيم پايين و به خانه بياييم، ما نبايد آدمه ديگري را دوست بداريم، به وقتش اطرافيان خودشان برايمان آستين بالا مي زنند و آدمه مناسب و خانواده دار و زيبايي را انتخاب مي کنند که ما با او به داخل يک خانه برويم و تمام کارهاي بدبدي را که تا آنموقع خودمان را نگه داشته و نکرده ايم در يک شب ياد بگيريم و بکنيم و با تجربه شويم. دوست داشتن و عاشق بودن اين است، ميدانيد که خودتان، مگر نه؟ اصلا شما به چه حقي مي رويد دوست دختر و دوست پسر يکي ديگر مي شويد، مگر شما مسلمان نيستيد اصلا؟ مگر شما آبرو نداريد بين در و همسايه؟ اصلا حالا که عقل تو نميرسد من خودم فردا مي آيم اينجا مي گويم که تو دوست پسر فلاني و تو دوست دختر آن يکي فلان، فکر نکنيد که من خاله زنکم يا اينکه کون من از جايي سوخته است که بخواهم سر تو خالي کنمش ها، نه، من خيلي هم خوبم، ولي تو چون بيشعوري من دلم ميخواد اينجوري کنم اصلا، من چون از يکي بدم مي آيد تو هم بايد جز بدهم، منطقي است ديگر، مگر نيست؟ من نمي فهمم اصلا چي معني دارد شماها مي رويد آهنگهاي غير مجاز گوش مي دهيد، هان؟ نمي دانيد غير مجاز يعني چه؟ غير مجاز يعني اينکه مهر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي روي آن آهنگ نخورده باشد، بدهيد، زيرا اگر به آهنگهاي غير مجاز گوش بدهيد غيلي ويلي ميشويد و ممکن است برويد در خيابان راه برويد، و مي دانيد که راه رفتن در خيابان خيلي بد بد است. شماها بايد درس بخوانيد تا بورس بگيريد و بياييد خارجه تا خوشبخت شويد. شماها بيخودي داريد مي جنگيدها، خودتان که مي دانيد، جنگ يکطرفه ست، پيروزي با شما نيست، تلاش الکي نکنيد زيرا خسته مي شويد و به تنگ مي آييد و گريه مي کنيد و چون شما يک بز در آغل هستيد کسي نيست که شما را بغل کند و آنوقت چون تنهايي گريه کردن هم مزه نمي دهد شما ديگر گريه هم نمي کنيد. و اين خيلي بد است که آدم ها گريه نکنند، حتي اگر سرمشقشان يک بز باشد. نقطه
|+| نوشته شده توسط نویسنده در پنجشنبه بیستم بهمن 1384 و ساعت 21:4 |
من،من زندگي را دوست دارم،من جايي را که هر درد روي دست و صورت و تنم باقي مي گذارد دوست دارم،من درد هايم را دوست دارم،همشان را دوست دارم،درد دور بودنم را هم دوست دارم،اصلن من همه شوقي را که دور بودنت در رگ هاي من جا گذارده اند دوست دارم.من ناشناس ماندنم را در چشم همه دوست دارم.من غمگيني و سياهي وب نوشته ها را دوست دارم.من از عمد غمناک نيستم.غم خودش مي ايد.غم خودش جا خوش مي کند لا بلاي سلولهايم.غم خودش مي رود.من کاري به کارش ندارم.غم بعد از درد مي ايد.درد بعد از حادثه مي ايد ،حادثه از زنده ماندن است که مي ايد، زنده بودن با درد مي ايد، درد با زنده بودن مي ايد، زندگي درد مي زايد، درد غم مي زايد. دوباره مي نويسم تا خودم را داشته باشم.تا خودم را بين کلمه ها جاودانه کنم، من مي نويسم تا فراموش نشوم، من از فراموش شدن مي ترسم، از مريضي و پيري مي ترسم،من از مرگ مي ترسم،از مرگ دردناک و غير متعارف مي ترسم،من از مردن پدرم مي ترسم، من از رفتن مي ترسم، من از تکرار هزاران تصوير کودکيم مي ترسم، من از کوچه مان مي ترسم . من انسانم ،انسان مي ترسد مگر نه؟،ادم مي ترسد،خسته مي شود،مي برد،غمگين مي شود،عاشق مي شود،گريه مي کند، فراموش مي شود دردش مي گيرد تا ادم باشد،سنگ نباشد،صخره نباشد،چوب نباشد،من تب دارم همين لحظه ،من مي لرزم همين حالا،من درد دارم.
|+| نوشته شده توسط نویسنده در سه شنبه هجدهم بهمن 1384 و ساعت 12:46 |
|
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
تیر 1387خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 مهمترين خبرهاي روز
خادم الحرمینی که العربی می رقصدفرضيههايي که پايان دنيا را رقم ميزنند! 16 نکته برای اینکه حداکثر استفاده را از باتری لپ تاپ خود ببرید سکته آیت الله توسلی در پی بی حرمتی به بیت امام كلمنته كوتاه آمد باورپذیرترین فریبهای خبری در اینترنت امواج تلفن همراه ضد سرطان هستند ستايش يك تصوير واقعى عجيب ترين دانستني هاي دنيا قاتل شهید مفتح برای خانواده اش چه نوشت؟ آرشيو پیوندها پيوندها
هدیه بانوی آبی شبحی در کنار من طوطي پرواز بسوی آرامش ابدی اسلام مهرگان نامه اگه باخدادعواداری بیا اینجا؟ (دل نوشته های فرحان سعید یوسف با خدا) امکانات نداریم شرمنده
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |