تبليغاتX
آخرین حرفهای یک بازنده
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
فریاد اخوان ثالث

""  خانه ام آتش گرفتست
آتشي جانسوز
هر طرف مي سوزد اين آتش
پرده ها و فرش ها را
تارشان با پود
من به هرسو ميدوم گريان
در لهيب آتش پر دود

.

.

. ....! ""

دکلمه فریاد با صدای استاد اخوان ثالث دانلود

|+| نوشته شده توسط نویسنده در شنبه سیزدهم تیر 1388 و ساعت 21:3 | 
اینجایم بر تلی از خاکستر
 

چه مهمانان بی درد سری هستند مردگان!
نه به دستی ظرفی را چرک میکنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانع اند و اندکی سکوت

 

 

اینجایم بر تلی از خاکستر

چند وقت پیش فرصتی پیش اومد و بالاخره بعد از کلی انتظار تونستم برم سر مزار استاد بزرگم .. مرحوم حسین پناهی.
نمیدونم . بازم مثله همیشه تو وصف کردن حالی که بهم دست داد کم اوردم .. بعد از یه سفره خسته کننده ...

تو دل یه روستای کوچیک .. حدودا 10 کیلومتری شهرستان دهدشت ( استان کهگیلویه و بویر احمد).. با آدمای ساده و بی آلایش ( آدمایی از جنس خود حسین ).. با همون نگاههای معصومانه ای که حسین داشت .. تو یه گوشه ی پرت از گلزار شهدای سوق ..

 نه!!! .. باورم نمی شد. 
میدونستم مردی ... ولی وقتی پامو گذاشتم تو وطنت .. تو خاکت ... با تمام وجود دوباره بعد از سالها احساست کردم .. صداهات .. نگاهات .. خنده های تلخ همیشگیت .. دوباره برام زنده شدی ...
میدونستم مردی ولی اومده بودم که زنده ببینمت ... باز هم حرفها داشتم که نگفتم .. ولی بازم مثله همیشه حرفی نزدم تا شاید باز صداتو بشنوم : چت شده یهوئکی؟!
نشنیدم .. دلم شکست .. بغضم ترکید ..

|+| نوشته شده توسط نویسنده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 و ساعت 18:57 | 
شک دارم به ترانه ای که زندانی و زندانبان همزمان زمزمه میکنند .... !

 

|+| نوشته شده توسط نویسنده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 و ساعت 1:18 | 
علی هم رفت ... رفتنش برام خیلی سخت و غیر منتظره ست .. من با تنهایی بزرگ شدم .. با تنهایی زندگی کردم .. ولی هیچوقت به اندازه الان احساس تنهایی نکردم ... یه چیزی  ته گلومه که داره خفه م میکنه . نفسم بالا نمیاد ..

پی نوشت: روزهای خیلی سختیه .. کم اوردم.

پی نوشت: من یه بازیگرم نه بازیگردان !!

|+| نوشته شده توسط نویسنده در چهارشنبه ششم خرداد 1388 و ساعت 21:31 | 

دوستان عزیزم سلام

 سال نو رو به شما تبریک میگم .. سالی نو توام با اندیشه ای نو و سرشار از ازﻣﻮﻓﻘﯿﺖ،ﺮﺑﻠﻨﺪی، ﺮاﻓﺮازی،ﻼﻣﺘﯽ،ﻌﺎدت،. ﺨﺖ ﮐﻮﺷﯽ ورور و لامتی را از پروردگار منان برای شما آرزومندم.

|+| نوشته شده توسط نویسنده در سه شنبه چهارم فروردین 1388 و ساعت 12:51 | 

میزی برای کار .. کاری برای تخت .. تختی برای خواب .. خوابی برای جان .. جانی برای مرگ .. مرگی برای یاد .. یادی برای سنگ .. این بود زندگی؟!!!!!!!!!!

 ""حسین پناهی""

پی نوشت:من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره میترسم ... دین را دوست دارم ولی از آخوندها می ترسم ... قانون را دوست دارم ولی از پاسبانها می ترسم ... عشق را دوست دارم ولی از زنها می ترسم ... من سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم ....... من می ترسم پس هستم .. اینچنین میگذرد روز و روزگاره من ... من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم ... !! 

|+| نوشته شده توسط نویسنده در سه شنبه ششم اسفند 1387 و ساعت 0:26 | 
با من قهری خدا؟ .... من فقط تو رو دارم ...

.

.

: هیجانی است بشر !!! 

|+| نوشته شده توسط نویسنده در شنبه سوم اسفند 1387 و ساعت 23:12 | 

: من دیگه بریدم .. از این روز و شب شدنهای همیشگی .. از این چرخه ای که همیشه باید تکرار بشه .. حالم از همه ی اونایی که مثله بقیه هر روز باید سگ دو بزنن تا زندگیشون بچرخه بهم میخوره .. تا کی باید هر روز صبح از خواب بیدار شی بری دنباله کارت تا اینکه شب بشه برگردی خونه تا صبح بعد برسه .. آخه تا کی باید اینجوری باشه .. چرا هیچکس نمیفهمه ماها اینجا اسیر شدیم .. خدای عزیز آخه چرا منو فرستادی اینجا؟ .. فرستادی اینجا که چی بشه؟ .. میخواستی چیو تغییر بدم؟ ... اصلا مگه تو جایی هم برای تغییر دادن گذاشتی؟؟؟ .. چیه؟؟؟ .. نکنه تو هم فکر میکنی باید عاشق بشم؟ .. آخه عاشق چی؟؟ .. اصلا عشق یعنی چییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟ .. چند میلیون ساله همه ی آدمارو خر کردی خودت اون بالا نشستی داری خدایی میکنی ککت هم نمی گزه از اینکه یکی این  پایین مایینا خودشو داره جر میده که چرا اینجاست؟ ... اینهمه آدم دنباله چی هستن اینجا؟؟؟؟ .. به کجا میخوان برسن؟؟ .. آخه زیبایی این زندگی کو؟ .. چرا بین اینهمه آدم چرا من این زیباییهارو نمیبینم؟! .. خدایا ... به خودت قسم من دیگه بریدم .. منو اوردی اینجا که چی بشه؟ .. که چیو به من نشون بدی؟ ... من شاکیم خدا !!!  .. نمیتونم ... سرگیجه گرفتم از اینهمه تکرار .. همه فکر میکنن درد من از تنهاییه .. عاشق بشم که چی بشه؟؟؟ .. اینهمه آدم عاشق شدن .. به معشوقه هاشونم رسیدن .. بعد چی؟ .. به بعدش فکر کردی؟؟؟؟ ... باز هم باید ادامه بدی .. باز همون تکرار شدنها .... باز هم همون روز و شب ها .... همون چرخیدنهای همیشگی !!!!

|+| نوشته شده توسط نویسنده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 و ساعت 22:52 | 
باز هم همان چرخیدنهای همیشگی ..

سه ساله شد !!!

|+| نوشته شده توسط نویسنده در جمعه هجدهم بهمن 1387 و ساعت 22:51 | 

اولی زود تموم میشه!

دومی ..

سومی ...

نه دیگه حسش نیست . نفسم  بالا نمیاد .. گلوم بدجوری داره میسوزه .. دهنم تلخ شده . بی اختیار روی تخت می افتم و به سقف خیره میشم و چند نفس عمیق                            هومممممممممممممممممممممم... هاااااااااااااااااااااااااااااااااااا .......... هومممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم .. هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.... مثله اینکه نفسم واقعا بالا نمیاد ... چشامو میبندم .. میرم تو یه عالمه دیگه ... سردم میشه .. دستام سنگین شده .. حس میکنم نمیتونم بلندشون کنم ............ !

 

( سه ساعت بعد )

لعنت به من ... نمیخواستم بخوابم .. ساعتو نگاه میکنم ...

یه ربع به 6 ..  خیلی بد شد !! .. میرم سراغه تلفن .. چند نفر برام پیغام گذاشتن میرم طرف آشپزخونه بلند بلند جواب میدم :

-------- سلام مهندس زنگ زدم همراهتون خاموش بود ( شارژ پرونده ) .. میخواستم بگم مهندس بهرامی تشریف اوردن ( خب که چی؟! ) .. منتظر شما هستن ( باشه ) .. اگه میتونید زود خودتونو برسونید... خدافظ

 --------- سلام شهاب ( علیک ).. خیلی بی معرفت شدی .. معلوم هست اصلا کجایی؟ ( تو قبرستون ) .. هیچ سراغی از ما نمیگیری .. موبایلت چرا خاموشه؟ ... اگه خونه ای  گوشیو بردار یه کاره خیلی مهم باهات دارم .. خونه نیستی؟؟؟؟؟؟؟ .. شهاب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟( خب لابد نیستم دیگه عوضی )

 

--------داداشیه عزیزم سلام .. خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟  ... پارسال دوست امسال آشنا ( برو سر اصل مطلب) ... خیلی دلم برات تنگ شده ( همه دلشون تنگ میشه ) ... دوست داشتم صداتو بشنوم( نه بابا؟!) .. ولی مثله اینکه خونه نیستی .. میبوسمت.

 

میرم کتری رو از رو گاز بردارم .. دستگیره ش خیلی داغ  شده .. تلفن زنگ میخوره .. حوصله جواب دادن ندارم .. چایی رو آماده میکنم ..میخوام برم بشینم ..

-------- شهاب جان سلام .. موبایلت خاموشه چرا؟ .. خیلی نگرانم .. خونه ای؟؟؟؟؟؟؟؟؟.. توروخدا اگه خونه ای گوشیو بردار

: سلام چرا قسم میدی آخه دستم بند بود

:: خیلی واقعا .....

: خیلی واقعا چی؟

:: هیچی !! .. خوب بلدی سر کار بزاری منو .. جلو دوستام آبروم رفت ..

: چرا مگه چی شده؟

:: تازه میپرسی چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

:

:: الان ساعت چنده؟

: خب 6

:: چه با خیاله راحت میگه 6!!!!!!!! ... آقای محترم شما ساعت 4 مگه قرار نبود بیاین اینجا خونه ما ؟

: خونه شما!!!!؟

:: آره .. دیروز بهت گفتم که تولده سحره ..

: اوهههههههههههههههههههههههههه ... شرمنده .. من بکل فراموش کردم .. قرار بود دوباره یادآوری کنی ..

:: من امروز2 بار  مسیج فرستادم ..

: من موبایلم آخه شارژش تموم شده بود .

:: خسته نباشید واقعا!!

: خب من الان میام .

:: نه الان کجا میخوای بیای؟! تموم شد.

:

:: همه سراغتوم میگرفتن .. مامانمم خیلی ناراحت شده نیومدی

: واقعا شرمنده م عزیزم .. باور کن امروز خیلی حالم بد بود .. اومدم خونه .. ناخواسته خوابم برد.

:: برام مهم نیست

:

:: خب کاری نداری؟

: ناراحت نباش دیگه

:: یعنی چی ناراحت نباش؟

: من الان خودم میام اونجا از سحر و مامانت عذرخواهی میکنم

:: نه دیگه لازم نکرده .

.

.

.

بعد از کلی گفتمان و عذر و بهانه بالاخره کوتاه میاد .

حالا باید برم اونجا؟ .. حالا کی میره اینهمه راهو؟! .. خیلی سر وضعم بهم ریخته ست ..

 ادامه دارد....!

 

 

 

 

پی نوشت: دوست عزیزم هدیه جان صمیمانه بهت تبریک میگم .. بهترین آرزوهارو برات دارم عروس خانوم .. امیدوارم زندگی خوب و خوشی در کنار شادوماد داشته باشی.

|+| نوشته شده توسط نویسنده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 و ساعت 17:52 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar