تبليغاتX
آخرین حرفهای یک بازنده
خانه | آرشیو | پست الکترونیک

باز هم سحر شد. صبح شد. آدم ها بیدار اما در خواب مانده اند هنوز. مثل همه روزهای این روزها باز هم سحر شد ...!

چشم هایم را میبندم .. شاید خواب مرا با خود ببرد .. ولی خواب هم مرا رها میکند .. باز هم همان تصویر کهنه ی همیشگی .. سایه ای در فرسنگها دورتر .. فاصله !!!!!!!!

.

.

.

.

.بدجور دلم سنگینی میکند .. انگار خام بوده اند خیالهایی که به خوردم داده اند ...

|+| نوشته شده توسط نویسنده در شنبه دهم دی 1390 و ساعت 22:53 | 

 

|+| نوشته شده توسط نویسنده در چهارشنبه دوم آذر 1390 و ساعت 19:7 | 
تقدیم به کسی که همه ی فرداهایش دیروز بود
دیر زمانی است که مرده ام و دیگر هیچ مرا زنده نخواهد کرد .. نه بوسه های تو .. و نه هوای بارانی ..

دیر زمانی است که مرده ام و دیگر هیچ مرا زنده نخواهد کرد .. بگذار برگهای پاییزی کوچه مان تمام پاییز خیس بخورند .. دیگر سنگینی پاهای من تن هیچ برگی را نخواهد شکست

دیر زمانی است که مرده ام و دیگر هیچ مرا زنده نخواهد کرد .. بی شک آرام خواهم گرفت در میان ماسه های نمناک گورستان شهرمان .. دیگر هیچ تصویری در چشمانم نخواهی دید .. چشمانی که برای تو گریان میشدند .. برای تو میخندیدند .. خار و خزه های گورم ریشه در آن خواهند کرد..

|+| نوشته شده توسط نویسنده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390 و ساعت 13:52 | 
گم شده بودم .. تو یه خیال دور ... یه جایی که آخر  آسمونش چسبیده بود به دریا .... دست خدا از زیر آسمون پیدا بود ...!

|+| نوشته شده توسط نویسنده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390 و ساعت 23:10 | 
یه دنیای سیاهه سیاه با چند نقطه ی روشن و مبهوت تو یه فاصله ی خیلی دور ...! نقطه ها ثابت نیستن ... میچرخن .. میرقصن .. حالا دارن باز میشن .. قطرشون داره زیاد میشه ... دارن بزرگ میشن ... دارن سیاهی رو میگیرن ... و حالا یه انفجار کوچیک .. بینگ بنگ ...!

|+| نوشته شده توسط نویسنده در جمعه سیزدهم خرداد 1390 و ساعت 17:14 | 
بچه که بودم .. دستام تو دستات گم میشد ولی الان دستای تو تو دستای من دارن کم کم گم میشن .. نمیدونم دستای من بزرگ شدن یا دستای بزرگ تو کوچیک شدن؟! ... بچه که بودم ... آرزوم بود بغلم کنی .. سرمو بزارم رو شونه هات .. جایی که برام خیلی ارتفاع داشت ... میتونستم همه رو ببینم ... کلی مغرور میشدم و اوج میگرفتم ... غرق در تصورات و خیالات گیج و مبهم بچگیم ... و خیلی زود فراموش میکردم که هنوز بچه م .. وقتی میزاشتیم پایین خیلی تو ذوقم میخورد ... ولی الان قده من خیلی از تو بلندتر شده و مدتهاست که دنبال جایی میگردم که ازونجا بتونم همه چیو ببینم .. دوباره بتونم اوج بگیرم ...

و بازهم میترسم .. از خودم .. از این چیزی که نمیدونم چیه ولی در من رسوخ کرد .. و من اونو ندیدم .. و منو له کرد .. من رو کش اورد .. و دوباره از من یه چیز دیگه ساخت ... چیزی که برای من خیلی نا آشنا بود .. و خیلی زود من و همه چیزو از من گرفت!

 

|+| نوشته شده توسط نویسنده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 19:16 | 
و بازهم این جمله ی همیشگی! که شاید همه مون روزی ۱۰۰ بار از اینو اون میشنویم ... نیستی بابا! کجایی؟ ... حالا بسته به اینکه شما چقدر در نظر طرف مقابلت ارزش داری شاید پس و پیش این جمله یه عزیزم یا جیگر ( اگه خوشکل باشنی تازه) و گاهی هم که دیگه خیلی تو دلش رفته باشی عسلم باشه ... که بنظر من فوق العاده جمله ی مزخرفیه ... مخصوصن الان که دنیای ارتباطات ترکونده ماشالا .. ۳ سوته میشه از هرجایی ( حتی اگه خطت ایرانسل باشه ) با هرکی که دوسش داری یا مثلن جیگرته یا عسلته تماس بگیری و ازش با خبر بشی و دیگه وقتی میبینیش اینقدر قر و فر نیای براش که نیستی و خبری ازت نیست ... هرچند تاریخ نشون میده ایرانی جماعت همیشه کارش رو مخ بوده و همیشه سعی کردیم با تملق و چاپلوسی کار یا کم کاریمونو جبران کنیم .. همیشه فکرمون برای ماست مالی کردن خرابکاریهامون کار میکنه ... اصلن قبل از اینکه ( اگر بخوایم) کاری شروع کنیم ... تو فکر اینیم که چطوری از زیرش در بریم .. برامون تازه کلی هم افتخار داره ... برای همه هم میریم تعریف میکنیم ...

|+| نوشته شده توسط نویسنده در شنبه سوم اردیبهشت 1390 و ساعت 19:35 | 

 

. سنگین میشم .. باز میرم تو خیال .. وهم ... برمیگردم عقب ... خیلی خیلی عقب تر .. وقتی که هنوز بچه بودم .. بچه تر میشم .. هنوزم دلتنگ اون موقعهام ... برای ظهری که حامد برای همیشه از کوچه مون رفت ... برای مادر بزرگ علی که همیشه تو جیبش نخودچی داشت ... برای سیروس که قدش از من بلندتر بود ... برای مجید که دوچرخه ش از من بزرگتر بود ... برای اون آدامسی که با علی از مغازه اسکندری دزدیدیم ... برای بیژن خله که نمیدونم هنوز هستش یا نه ... برای گریه ها و فریادهایی که بیژن خله تو عروسی آبجیش راه انداخت ... برای کمد آبجیم که همیشه قفل بود ... برای واکمن داداشم ... برای حوضمون ... برای درخت توت توی باغچه ... جنجال گنجشکهای عصر جمعه ...! برای دغدغه مشقهای ننوشته م .... برای املاهای روز شنبه م ... برای پشت یخچال خونه مون ... که تاریک و کورترین نقطه ی دنیای بچگیام بود ... و صدای مادرم ...! 

چقدر زود دیر میشه!!!

سال نو مبارک!

|+| نوشته شده توسط نویسنده در شنبه ششم فروردین 1390 و ساعت 18:29 | 
.

.

نمیدونم کجام .. فقط میخام برم .... بی هیچ مقصد و مقصودی ... نه ذهنم اینجاست نه فکرم نه روحم ... باز گم شدم ... شاید دوباره خودمو تو بچگیام جا گذاشتم ...! الانم داره منو میکشونه تو خودش ولی لای به لای گذشته هام گیر کردم .. خلاصه اینکه فعلا دارم جر میخورم این وسط!

پی نوشت: بارونه ...!

|+| نوشته شده توسط نویسنده در یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389 و ساعت 14:56 | 

الان .. همین لحظه  یکی اینجا هست که داره گریه میکنه ... صدای هق هقش میاد .. خیلی داره سعی میکنه که صداشو خفه کنه .. نفسهای بریده بریده ... بغضی که هنوز کامل نشکسته ... باید فریاد کنه .. باید داد بزنه .. فعلا من نباشم بهتره!

|+| نوشته شده توسط نویسنده در سه شنبه هفدهم اسفند 1389 و ساعت 18:52 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar